«طریق‌العلما؛ جایی که زمان می‌ایستد»روایتی از سفر هزارساله در چند روز

سفرِ اربعین، سفر بازگشت به خویشتن است؛ مسیری که در آن نه جغرافیا، که «قلب» مقصد را تعیین می‌کند.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم ، سفرِ اربعین، سفر بازگشت به خویشتن است؛ مسیری که در آن نه جغرافیا، که «قلب» مقصد را تعیین می‌کند. وقتی قدم در مسیر «طریق‌العلما» می‌گذاری، گویی از کالبدِ روزمرگی جدا می‌شوی و به ساحت معجزه‌ای وارد می‌شوی که توصیفش در واژه‌ها نمی‌گنجد. اینجا، جایی است که هر گره‌ای با 5 صلوات برای یک شهید باز می‌شود و ما، در این سکوت مقدس، از هم می‌پرسیم: «بگو کدام شهید را نیت کردی که این‌بار گره‌گشایی‌اش این‌قدر سریع و معجزه‌وار بود؟» اینجا هر قدم، تمرینی است برای استقامت.

معجزه در امتداد جاده

در طول مسیر، انگار نیرویی نامرئی تو را به جلو می‌راند. وقتی در مسیرِ ماشین‌های زوار، با پخش مداحی‌های حماسی، شوق قلبیِ زائران برای اقتدار ایران را می‌بینی و دیدن زائرانی که با دست‌هایشان چالش «موشک‌های ایران به سوی اسرائیل» را روایت می‌کردند، گواهی بود بر این‌که مرزهای جغرافیایی در برابر قدرت ایمان، دیگر معنایی ندارند و ما در آن لحظه در پوست خود نمی‌گنجیدیم؛ چرا که می‌دیدیم آرمان‌های ما، در قلبِ این نخلستان‌های عراق، چطور به تپش افتاده‌اند. اینجا سیاست و دیانت در هم تنیده‌اند و عشق، تنها زبان مشترک است.

در مسیر شبی را که برای رسیدن به خانه‌ی دوست عرب‌زبانمان، «فاطمه‌بانو»، در پیچ و خم جاده گم شدیم. وقتی راننده مسیر را اشتباه رفت، انگار دست تقدیر دخالت کرد تا پلیس‌راه با یک خودروی شاسی‌بلند، ما را به مقصد برساند. فاطمه که فارسی را شیرین و سلیس حرف می‌زد، جمله عجیبی گفت که تا ابد در ذهنم می‌ماند: «ما کاره‌ای نیستیم؛ کسی دیگر می‌خواهد که این زوار بیایند و ما هم فقط با جان و دل اطاعت می‌کنیم و در خانه‌هایمان به روی همه‌ی زوار باز می‌ماند. اینجا، در ایام اربعین، آدم‌ها دگرگون می‌شوند و گویی زمین کربلا تو را هوایی می‌کند و تو دیگر زمینی نیستی، چه بخواهی چه نخواهی»

گفتگو با پاهایی که «راه» را بلدند

دلم می‌خواهد از پاهایم بنویسم؛ از پاهای صاف و خسته‌ای که تاول زدند، درد کشیدند، اما مشتاق‌تر از همیشه به راه ادامه دادند. این لذت‌بخش‌ترین دردِ زندگی من بود. هر قدمی که با شدت بر زمین می‌کوبیدم، دعایی بود برای استقامت در مسیر زندگی؛ گویی می‌خواستم زمین گواهی دهد که من در راهِ حق، این‌چنین محکم قدم برداشته‌ام.

مگر می‌شود آفتاب بر سرت ببارد، پاهایت تاول زده باشد، کوله‌ای سنگین بر شانه داشته باشی و در اوجِ خستگی، برای لحظه‌ای استراحت، باز هم لحظه‌شماری کنی تا زودتر بلندشوی و مسیر را ادامه دهی؟ این تضادِ عجیب، همان «معجزه» است که حتی در همان لحظه به فکر این باشی که آیا سال دیگر هم قسمتم می‌شود یا نه؟ ما در این مسیر، ذره‌ای از طعمِ «زمانِ ظهور» را میچشیم؛ جایی که نه از خستگی و نه از دنیاطلبی خبریست. این تضادِ عجیب، همان معجزه است.

این انرژی از منبعی ساطع می‌شود که ورای توان جسمانی ما هست. ما نیستیم که می‌رویم؛ «آن‌ها» می‌خواهند که ما برویم، قدم برداریم و تفکر کنیم و اشک بریزیم، گویی که تاریخ دوباره همان لحظه دارد جلوی چشمانت اتفاق میفتد و این خونخواهی تا ابد ادامه دارد.

این‌همه صفا، این همه بی‌تکلفی و این همه عشق، گویی ذره‌ای از حال و هوای دوران ظهور است. اگر می‌شد، همین‌جا در میانه جاده برای همیشه می‌ماندم تا این حسِ حضور هرگز رنگ نبازد.
اربعین برای من تنها یک سفرِ چندروزه نیست؛ مسیری بود به درازای هزار سال تجربه زیسته در اوجِ عشق. مسیری که در آن، جانِ آدمی در «طریق‌العلما» جلا می‌خورد و با هر قدم، ندای «اللهم عجل لولیک الفرج» در جان خاک، حک می‌شود.

یادداشت از فاطمه کامکار، خبرنگار و فعال رسانه

انتهای پیام/