خانههای قدیمی گیلان با تلار و ستونهای چوبی هنوز هم روایتگر سبک زندگی اصیل، هویت و فرهنگ غنی این دیار است.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از رشت، این روزها که گرمای تابستان بر تن جنگلها و طبیعت سرسبز گیلان سنگینی میکند، فضای دلنشین و سایهسار درختان کهنسال موزه میراث روستایی گیلان، دلم را به بهانهای شیرین قلقلک میدهد؛ بهانهای برای بازگشت به اصالت و روزگار پرمهر خانه مادربزرگ و عطر فراموششدهای که هنوز هم دوستداشتنی است.
موزه میراث روستایی گیلان در واقع گنجینهای گرانبها و موزهای زنده از تمدن، غیرت و فرهنگ گیلانزمین است و محیط دلنشینش هر ساله بهویژه در بهار و تابستان، آغوش سخاوتمند خود را به روی هزاران گردشگر دلخسته از هیاهوی زندگی مدرنیته باز میکند تا راوی زیباترین و لطیفترین نوع زیست بشری و فرهنگ آن باشند.
موزه میراث روستایی گیلان؛ پناهگاه دلهای تشته اصالت و فرهنگ غنی
وقتی پایت را در فضای دلنشین این موزه روستایی میگذاری انگار در دالان زمان سفر میکنی و از بند منازل آپارتمانی و حصار آن و تمام مشکلات و دغدغههای زندگیات رها میشوی و در این پهنه بهشتی، ریههایت را پر میکنی از عطر بهار و بوی خوش زندگی.
موزه میراث روستایی گیلان کلکسیونی کامل از حیات همساز با طبیعت است؛ از کارگاههای سنتی و زنده گمجسازی و سفالگری و آهنگری گرفته تا تماشای ظرافت بینظیر رشتیدوزی با رنگهای سرشار از شور زندگی تا سرسبزی شالیزارها و طنین خنده جوانان و نوجوانان و صدای شاتر دوربینهای عکاسیشان تا بوی نان گرم کشتا و غیره همه و همه تابلویی زیبا و تمامعیار از هویت و فرهنگ سرزمین ما است.
در گوشهای از این فضای دلنشین، شالیزارها با زیبایی وصفناپذیر در مقابل چشمانت خودنمایی میکنند، عطر خاک بارانخورده و شمیم شالیزارها روح تو را به گذشتههای نهچندان دور میبرد. روزگاری که بسیاری از خانههای روستایی گیلان سازههایی بیروح از فلز و بتن نبودند بلکه سازههایی زنده و تشکیل شده از عصاره جنگلهای هیرکانی و طبیعت بودند.
تلار؛ قلب تپنده خانههای گیلانی و روایتگر معنویت، معیشت و همدلی
در بسیاری از روستاها و در میانه هر حیاط وسیع و محصور از پرچینهای چوبی، خانهای با سقفی از گالی (ساقههای برنج) دیده میشد و در این خانهها، ایوانی چوبی و ستونداری دور تا دور خانه را همچون مادری مهربان در آغوش میکشید گیلکها به این ایوان رویایی تِلار میگفتند.
تلار تنها فضایی برای عبور اهالی خانه نبود بلکه قلب تپنده خانه و صحنه اصلی نمایش غیرت، تلاش و معنویت زن و مرد گیلانی بود. صبحگاهان پیش از آنکه پرتوهای زرین آفتاب از پس جنگلهای مهآلود هیرکانی سر برآورند، زندگی روی تلار آغاز میشد.
مادر با چادرشب رنگارنگ بسته بر کمر، سینی چای و سماور زغالی را به روی تلار میآورد و بوی چای بهاره لاهیجان در خنکای صبحگاهی میپیچید، پدربزرگ بر روی حصیری از جنس سوف و لی (دستبافت زنان خانه) رو به قبله در پناه ستونهای چوبی تکیه میزد و تسبیح به دست با صدایی بم و دلنشین، دعای عهد و زیارت عاشورا میخواند بنابراین تلار اولین محراب خانه برای شکرگزاری از درگاه خداوند بود.
ظهر که میشد، سفره حصیری بر پهنای تلار گسترده میشد و کته دودی، باقلاقاتوق جاافتاده، میرزاقاسمی خوشعطر، سیر تازه با ماهی شور و زیتون پرورده و سبزی محلی تازه روی آن قرار میگرفت و اعضای خانواده کنار یکدیگر مینشستند و با لبخند و مهربانی غذا میخوردند در حالیکه نسیمی ملایم از سمت دیگر تلار، پیشانیهای آفتاب سوخته و دستهای تاولزده از کار شالیزارشان را نوازش میکرد.
از بالای تلار، چشمانداز زیبایی از شالیزارهای سبز و طلایی خودنمایی میکرد؛ مرد گیلانی حتی زمان صرف غذا چشم از شالیزارش برنمیداشت، زن هم از برکت محصول امسال میگفت و فرزندان هم از سختی مراحل کاشت، داشت و برداشت محصول که پشت سر گذاشته بودند.
با ایستادن روی تلار خانه، دست نوازش شاخ و برگ درختان را میدیدی که از نردههای تلار عبور کرده و ستونها را نوازش میدادند.
شکوه واقعی تلار در شبهای بارانی پاییز بیشتر دیده میشد، وقتی باران مداوم بر سقفهای گالیپوش یا سفالی میبارید و سمفونی بینظیر طبیعت را مینواخت، چراغهای گردسوز و فانوسها روشن میشدند و خانواده دور تا دور این نور کم و گرم حلقه میزدند، بچهها چشم به مادربزرگ و پدربزرگ میدوختند تا برایشان خاطرهگویی کنند، لحظاتی بعد پدربزرگ با صدای لرزان دلنشین، شروع به خواندن میکرد؛ گاه از اشعار مذهبی و مرثیههای جانسوز اهلبیت (ع) در مجالس روضه میگفت، گاه داستان غیرت و دلاوریهای سردار جنگل «میرزا کوچکخان» و یاران وفادارش را بازگو میکرد که چگونه با توسل به ائمه اطهار (ع) و با تکیه بر غیرت دینی و بومی خود در برابر استبداد و استعمار در دل همین جنگلها ایستادند.
پدربزرگ همچنان میگفت و نوهها دست زیر چانه از صدای او لذت میبردند، در تاریکی شب همزمان با خاطرهگویی پدربزرگ، صدای قورباغهها و جیرجیرکهای شالیزار هم به گوش اهالی خانه میرسید، قصه و خاطرهگویی پدربزرگ که تمام میشد همه آماده میشدند برای استراحت.. خوابیدن بر فراز تلار در پناه پشهبندهای سپید درحالیکه نگاهت به آسمان و سوسوی ستارگان بود، رویاییترین و شیرینترین خواب کودکان آن روزگار بود.
معماری زیبا و سرشار از مهربانی با حصارهای چوبی و پرچین
معماری این خانههای اصیل تجلی تواضع و تعامل انسان با خلقت الهی بود، مردم محلی با تدبیر و فکر زیبایی که داشتند خانههایشان را بر روی پیهای چوبی از زمین فاصله میدادند تا رطوبت طاقتفرسای گیلان به جان اتاقها نیفتد و نسیم ملایم آزادانه از هر طرف عبور کند. خانهها چنان با احترام به طبیعت ساخته میشدند که گویی بخشی از طبیعت بودند.
اتاقها معمولا در مرکز خانه بودند اما درهایشان رو به تلار گشوده میشد. این اتاقها پناهگاهی موقت برای شبها و روزهای زمستانی بود اما در فصل بهار کل زندگی در فضای تلار سپری میشد.
در طبقات بالا پنجرههای فراوان و مشبکهای چوبی که رو به تلار باز میشد باعث گردش باد و هوای مناسب در میان اتاقها و از بین رفتن رطوبت میشدند اما طبقات پایین (همکف) حکایت دیگری داشت. پایین خانه دژ محافظت از انرژی و گرما بود. پنجرههای کوچک و محدود یا نبود پنجره در برخی اضلاع نه از سر بیذوقی که اوج تدبیر برای حفظ گرما و پیشگیری از نفوذ سرما بود. این معماری، اتاق را به یک کپسول گرمایشی و حفاظتی تبدیل میکرد؛ فضایی که در سرمای استخوانسوز زمستان، حریم امن و گرم خانواده بود.
اتاق دودی و نوغانخانه؛ وقتی خانه تبدیل به واحد تولیدی میشد
میتوان گفت خانههای قدیم گیلان یک واحد تولیدی تمامعیار هم بود. گوشه حیاط، اتاقک گلی با تیرکهای چوبی و ایوان و درب چوبی دود زده برپا بود، در که باز میشد درون اتاق از شدت سیاهی به سختی دیده میشد. وسط اتاق گودالی پر از فل نیمسوخته و دورتا دور اتاق، ستونهای چوبی با جعبههای چوبی سیاه بود و از دوده سیاه و روغنی چسبیده به در تازه میفهمی چرا در کشورهای دیگر پوست برنج را دور نمیریزند و از آن روغن سبوس برنج میگیرند.
به آخرین پوست قهوهای برنج در زبان گیلکی «فَل» میگویند و آن را برای خشک کردن و دودی برنج میسوزانند؛ تولید برنج دودی همواره یکی از شیوههای سنتی خشک کردن و طعم دار کردن برنج در فلخانه بود.
و اما نوغانداری؛ قصه پرغصه و پر افتخار ابریشم. گیلانیان در کنار کار در شالیزار به نوغانداری هم علاقه خاصی داشتند و با ایجاد فضاهای اختصاصی برای پرورش کرم ابریشم در گوشهای از خانه، سهم بهسزایی در رشد اقتصاد خانوار و محله داشتند و در این راستا زحمت بسیار میکشیدند چون باید در ابتدا با وسواس خاصی، برگهای توت را برای نوغان میچیدند و سپس مدتها به انتظار چرخیدن دوکهای ابریشم مینشستند. این یعنی خانههای ما با خون دل زنان و مردان گیلک و هنر دستشان زنده، پویا و پرتحرک بود.
غلامگردش و مهماننوازی اهالی خانه
در معماری زیبای خانههای گیلان، فضایی بود که گیلکها به آن غلامگردش میگفتند؛ راهرویی که در عین سادگی حال و هوای خاص و عجیبی داشت.
بدین ترتیب که اگر بخش شاهنشینی در خانه وجود داشت و قرار بود از مهمانهایی ویژه در آن پذیرایی شود، غلامگردشها نقش خدماتی داشتند و پذیرایی کنندگان با سینیها و ظروف خوراکی از جلوی مهمانها عبور نمیکردند بلکه از مسیر غلامگردش(راهروی باریک) لوازم پذیرایی را وارد میکردند.
سقفهای شیبدار؛ سپری محکم در برابر کجباران و رطوبت
یکی دیگر از زیباییهای این خانهها، شیب تند سقف خانه بود که در واقع سپری در برابر تازیانههای کجباران و برفهای سنگین و رطوبت بود.
مردم محلی با هوشمندی تمام، سقفها را به سمت پایین میکشیدند تا باد و بوران خشن این اقلیم به حریم خانه راه نیابد. در عوض، سمت دیگر خانه با آغوشی باز و پنجرههایی گشاده به استقبال خورشید میرفت تا گرمای حیاتبخش صبحگاهی، اتاقها را گرم کند. این تقابل هوشمندانه درس بزرگی از تعامل انسان با طبیعت بود که در آپارتمانهای امروزی دیده نمیشود.
صبح دلانگیز و برکت باغ کوچک اهل خانه
همزمان با پخش صدای اذان صبح از مسجد محل، زن و مرد روستایی هم کار سخت روزمرهشان را پس از اقامه نماز آغاز میکردند سپس سکوت صبحگاهی حیاط خانه را با باز کردن درب لانه مرغ، اردک و غازها میشکستند، وقتی هوا کمی روشنتر میشد با عشق و شور وصفناپذیری به سمت باغ کوچک کنار خانهشان رفته و سبزیهای محلی تازه، گوجه، بادمجان و صیفیجات را برای ناهار ظهر میچیدند.
هنوز آفتاب به میانه آسمان نرسیده بود که عطر مدهوشکننده ترشتَره، چواشتَره و میرزاقاسمی با بخار کته دودی در هم میآمیخت و عطر زندگی نهتنها فضای خانه بلکه فضای محله را پر میکرد.
دم ظهر، صدای گرم زن همسایه را از پشت پرچینها و بلته چوبی کنار خانه میشنیدی که عطر غذای محلی به مشامش رسیده و فریاد میزد «صاحبخانه! کجایی؟ برایت ماست و دوغ محلی آوردم تا با میرزاقاسمیات نوش جان کنی» و صاحبخانه نیز با گشادهرویی پاسخ میداد خدا برکتت دهد! بیا که از باغ، سبزی و لوبیا تازه چیدهام، سهم بچهها را ببر.
بهار دلانگیز و آغاز کار کشاورزی
فصل بهار در این دیار در واقع فصل نقشآفرینی و حماسهآفرینی خانوادگی بود. در این فصل زن و مرد، پیر و جوان، دختران و پسران خانه همه خود را برای کار سخت نشاکاری برنج، کاشت بذر در خزانه و انتقال آن به شالیزار آماده میکردند.
تماشای خانوادهای که دوشادوش هم در گل و لای شالیزار بذر امید میکاشتند، زیباترین تابلوی ایثار و همدلی بود؛ جایی که فرزندان، درس کار و خدمت و تلاش برای اثرگذاری در جامعه را نه در کتابها بلکه در شالیزار و زیر نظر پدر و مادر میآموختند.
شاید برای نسل امروز قابل تصور نباشد اما قصه آن روزها، قصه استقامت بود. گاهی ماه مبارک رمضان با فصل برداشت برنج تقارن پیدا میکرد و زن و مرد گیلانی در اوج گرمای تابستان با زبان روزه سر شالیزار حاضر میشدند در حالی که لبانشان از تشنگی میسوخت اما دلهایشان به یاد خدا خنک بود. این تلاش سخت با زبان روزه، خدمتشان را از یک فعالیت اقتصادی به یک عبادت مقدس تبدیل میکرد و در واقع عهدی بود میان آنها و خدای رزاق برای طلب روزی حلال.
رسم شیرین «یاور رساندن» در کار کشاورزی
در روزهای کاشت و برداشت محصول برنج که بهجهت سنگینی کار، توان خانواده هم کاهش پیدا میکرد سنت دیرینه «یاور رساندن» به کمک میآمد و آنجا بود که همسایه بیآنکه منتظر مزد باشد، بیل به دست میآمد و دوشادوش همسایهاش میایستاد تا محصول او زودتر به سرانجام برسد. اینجا باز هم صدای زن و مرد همسایه را کنار شالیزار میشنیدی که فریاد میزد “همسایه یاور نمیخواهی؟ بیا برایت آب و هندوانه خنک آوردهام گلویی تازه کن و کمی استراحت کن. کار همیشه هست، به سلامتیات فکر کن.”
از میانه شالیزار هم صدای مرد و زن کشاورز را میشنیدی که از مهربانی همسایهشان تشکر میکردند و فریاد میزدند خدا عزیزانت را حفظ کند.
و محصول پربرکت نیز زیر سایه همین همبستگی و با صلوات و دعای خیر به خانه آورده میشد و روی سفرههای مهر قرار میگرفت.
میراثی برای فردا؛ لالایی اصالت در گوش فرزندانمان
از دیوارهای پرچینی که حریم مهر بودند تا شالیزارهایی که محرابِ روزهداران بود و تلارهایی که قلب تپنده خانه و فضای روایت مجاهدت سردار نهضت جنگل و روضه اهلبیت بود همه و همه نشاندهنده تاریخ و فرهنگ غنی و منسجم مردمان این خطه است.
امروز اگرچه آپارتمانهای بیروح شهری، ریههای زمین را تنگ کرده و سقفهای گالی جای خود را به ورقهای شیروانی مدرن داده اما تصویر آن تلارهای چوبی بهشتگونه، عطر کاهگل و آن سبک زندگی مومنانه، باصفا و همسو با طبیعت میراث ماندگار هویت ماست و عطر فراموششدهاش هنوز هم دوستداشتنی و دلنشین است.
این داستان اصالت، پاکدلی و پیوند ایمان با کار و تلاش و این هنر زیستن مهربانانه با طبیعت گنجینهای است که باید با عشق، افتخار و بیانی هنرمندانه در گوش فرزندانی که فردا در این خاک پربرکت پا به عرصه وجود میگذارند زمزمه کنیم تا بدانند اجدادشان چطور زیستهاند و چگونه با رنج حلال و دل روشن، هویت و تاریخ خویش را برای آیندگان حفظ کردهاند و باشد که نسل جدید نیز میراثداران شایستهای برای این امانتهای گرانسنگ باشند و اصالت، فرهنگ و شیوه زندگی برخاسته از ایمان و هویت بومی خویش را به جلوههای زودگذر و مبتذل فرهنگ غربی ترجیح ندهند.
گزارش از: زهرا رستگار
انتهای پیام/
مادر یکی از شهدای دانشآموز میناب بر آگاهی نسل جدید از مسیر شهدا و دشمن شناسی و دفاع از کشور تأکید کرد.
نیروهای محیط زیست و آتشنشانی کیاشهر برای مهار آتش در پارک ملی بوجاق تلاش میکنند.
دبیرکل مجمع جهانی اهلبیت(ع) بر ضرورت تقویت معرفت، ولایت و تابآوری جامعه تأکید کرد.
مدیرکل بنیاد مسکن گیلان از بررسی عرصه 6 هکتاری برای جابهجایی این روستا خبر داد.
Δ
آفرین بر شما ....