«بابا، قهرمان می‌شوم؛ روایتی از رؤیای رضا که 20 روز بعد رنگ دیگری گرفت

شهید رضا بارانی فقط 8 سال داشت آرزوی قهرمانی با پرچم ایران را داشت؛اما قهرمانی او در مدرسه شجره طیبه رقم خورد.

استانها

خبرگزاری تسنیم؛ میثم میرزاده| روز یکشنبه 5 مهرماه بود که تلفن همراهم زنگ خورد، از بسیج رسانه استان بود و اعلام کردند برای تکریم و دیدار با چند تن از خانواده شهدا جمعی از مدیران رسانه‌ای استان هرمزگان عازم میناب می‌شویم تا ضمن زیارت قبور شهدا، با این خانواده‌های معزز نیز دیدار و گفتگو داشته باشیم.

بی‌درنگ بدون اما و اگرهای مرسوم پذیرفتم شاید میناب تنها جایی باشد که حضور در آنجا عذر و بهانه بی‌معناست، لابد این کودکان معصوم شهید ما خبرنگاران را به سوی خود طلبیده‌اند، قرار شد روز دوشنبه ظهر به سمت میناب حرکت کنیم، جمعی از مدیران رسانه استان به همراه سرهنگ مجید رنجبری مسئول بسیج رسانه استان سفرمان را به سمت شهر میناب آغاز کردیم و از بسیج رسانه‌ بابت ترتیب دادن این اردوهای خبری تقدیر کردیم.

محل قرار با والدین شهدای دانش‌آموز گلزار و در جوار مزار مطهر این شهدا بود، بعد از قرائت فاتحه و غبارروبی قبور شهدا اولین خانواده شهید که با آنها هماهنگی صورت‌ گرفته بود را دیدیم، پدری با صلابت و مادری با صبر زینبی، با گرمی و محبت از اصحاب رسانه‌ استان استقبال کردند و ما را به سمت مزار شهید 8 ساله شان راهنمایی کردند، هر کدام در سویی از مزار شهید نشستند ما هم در پایین مزار مستقر شدیم نگاهم به تمثال شهید خردسال افتاد، معصومیت و مظلومیت از چهره شهید می بارید، و البته اشک از گوشه چشم همکاران هم.

بعضی آدم‌ها برای بزرگ‌شدن فرصت چندانی ندارند؛ اما گاهی یک کودک، پیش از آنکه سال‌های کودکی را پشت سر بگذارد، آن‌قدر ردپا از خودش باقی می‌گذارد که روایت زندگی‌اش از سن شناسنامه‌ای‌اش بزرگ‌تر می‌شود.

شهید رضا بارانی یکی از همان کودکان است؛ دانش‌آموز کلاس دوم مدرسه شجره طیبه میناب که در حمله رژیم تروریستی آمریکا به این مدرسه به شهادت رسید حالا پدر و مادرش، مسعود بارانی و عالیه ذاکری، از پسری می‌گویند که برای آنها فقط فرزندشان نبود؛ کودکی بود که در هشت سالگی، بخشی از زندگی‌اش را میان مسجد، ورزش، قرآن، خدمت به محرومان و کمک به دیگران گذراند.

پدر رضا روایتش را از جایی آغاز می‌کند که شاید امروز بیش از هر خاطره دیگری برایش معنا داشته باشد؛ از آرزوی پسرش برای قهرمان‌شدن.

«بابا، یک روز قهرمان تیم ملی می‌شوم»

رضا تکواندو کار می‌کرد و شنا را هم دنبال می‌کرد پدرش مربی شنای او بود و خودش نیز در تکواندو تمرین می‌کرد گاهی ساعت تمرین با برنامه مسجد تداخل پیدا می‌کرد، اما رضا برای هر دو برنامه راهی پیدا کرده بود؛ حتی بعضی روزها لباس تکواندو را از خانه می‌پوشید تا ابتدا برای مکبری به مسجد برود و بعد خودش را به باشگاه برساند.

مسعود بارانی می‌گوید یکی از خاطراتی که هیچ‌گاه از ذهنش پاک نمی‌شود، شبی است که همراه رضا از باشگاه برمی‌گشتند رضا به پدرش گفته بود: «بابا، من دارم ورزش می‌کنم، تلاش می‌کنم که یک روزی قهرمان تیم ملی بشم داخل تکواندو و پرچم ایران رو روی دوش خودم بگیرم و دور زمین بچرخم.» پدر به او گفته بود که اگر تمرین کند و بخواهد، قهرمان خواهد شد اما کمتر از یک ماه بعد، رضا به شهادت رسید.

روز تشییع پیکر، پدر و مادر در همان مزار ایستاده بودند و منتظر بودند پیکر فرزندشان را به خاک بسپارند مسعود بارانی به همسرش اشاره کرد و گفت: «ببین، رضا گفت من قهرمان می‌شم و قهرمان شد؛ این پرچم ایران، این هم مردم که با افتخار روی دست خودشون دارند حملش می‌کنند.»

حالا پدر، معنای آن جمله را متفاوت می‌بیند؛ می‌گوید رضا قهرمان شد، اما نه آن‌گونه که خودش تصور می‌کرد.

کودکی که درد دیگران را زودتر از خودش می‌دید

رضا از کودکی همراه پدرش در فعالیت‌های محرومیت‌زدایی حضور پیدا می‌کرد. پدر می‌گوید حتی وقتی تنها چهار سال و نیم داشت، در روستاها میان کودکان می‌رفت و به چیزهایی توجه می‌کرد که شاید از نگاه یک کودک هم‌سن او دور می‌ماند.

اگر کودکی دمپایی نداشت، رضا متوجه می‌شد؛ اگر دانش‌آموزی کیف و دفتر و مداد نداشت، آن را می‌دید پدرش تعریف می‌کند که حتی در زمان تهیه وسایل برای کودکان، رضا به جزئیاتی فکر می‌کرد که برای او مهم بود؛ می‌گفت وسایل را که می‌برید، برای بچه‌ها کیک و آبمیوه هم تهیه کنید تا خوشحال‌تر شوند این رفتار برای رضا فقط یک اتفاق مقطعی نبود بعدها در مسجد هم همین روحیه را دنبال کرد.

مکبر کوچکی که معلم مکبری شد

رضا از کودکی مکبر مسجد بود و در حدود هفت سال و نیمگی، آموزش مکبری به بچه‌های کوچک‌تر از خودش را هم آغاز کرد مادرش می‌گوید آموزش او فقط توضیح‌دادن نبود؛ وقتی کودکی برای یادگیری مکبری می‌آمد، رضا میکروفون را به او می‌داد، کنار امام جماعت می‌ایستاد و هنگام اقامه نماز، ذکرها و حرکات را در گوش کودک توضیح می‌داد تا او تکرار کند.

حتی یکی از بچه‌های همسایه برای بازی به خانه آنها می‌آمد، اما رضا می‌گفت وقتی به مسجد برویم، مکبری را به او یاد می‌دهم.

عالیه ذاکری می‌گوید رضا به‌تدریج خودش به کسی تبدیل شده بود که دیگران از او یاد می‌گرفتند او همچنین بخشی از قرآن را حفظ کرده بود و در کلاس حفظ موضوعی شرکت می‌کرد شب‌ها نیز پیش از خواب به خواندن قرآن عادت داشت.

«مامان، چند تا دعای فرج دیگر بخوانم؟»

اما شاید یکی از ماندگارترین روایت‌های مادر، به پرسشی برگردد که رضا پس از خواندن دعای فرج از او می‌پرسید مادر می‌گوید رضا بعد از مکبری و خواندن دعای فرج، از او می‌پرسید: «مامان! من دوباره دعای فرج برای امام زمان خوندم، چند تا دیگه بخونم امام زمان ظهور می‌کنه؟»

و حالا مادر می‌گوید امروز بیشتر از گذشته می‌فهمد که دغدغه ظهور امام زمان(عج) برای رضا، با وجود سن کم، جدی بوده است رد این علاقه را حتی در دفتر نگارش رضا هم می‌توان پیدا کرد؛ دفتری که خانواده پس از شهادتش در مدرسه پیدا کردند.

در یکی از تمرین‌های کتاب از دانش‌آموز خواسته شده بود در دو سطر چیزی از خدای مهربان بخواهد رضا با همان قلم و نگارش کودکانه نوشته بود: «خدای مهربان از شما سپاسگزارم، خدایا امام زمان مرا ظهور کن و من بزرگ بشم و برای همه باشم.»

در تمرینی دیگر که باید با واژه «یاری» جمله می‌ساخت، نوشته بود: «امام زمان به یاری کودکان فلسطین می‌آید.»

و در پاسخ به این سؤال که «اگر کفش‌هایت بال داشت چه می‌کردی؟» نوشته بود: «اگر کفش‌هایم بال داشت به حرم امام رضا پرواز می‌کردم، از بالای گنبد امام رضا را تماشا می‌کردم.»

پسری که چیزی را به زور از پدر و مادرش نمی‌خواست

مادر رضا از پسری می‌گوید که به گفته او، حتی در کودکی اهل اصرار برای داشتن وسایل مختلف نبود بچه‌های کوچه پلی‌استیشن یا دوچرخه داشتند و رضا هم با آنها بازی می‌کرد، اما هیچ‌گاه پدر و مادرش را مجبور نمی‌کرد که همان وسایل را برای او بخرند.

عالیه ذاکری می‌گوید رضا به جای آنکه خود را سرگرم خواسته‌های مادی کند، بخش زیادی از وقتش را با ورزش، فعالیت‌های مسجد و همراهی پدرش در کارهای جهادی می‌گذراند.

او از کودکی مؤدب و آرام بود و به گفته مادرش، برخلاف بسیاری از کودکان، با بزرگ‌ترشدن نه‌تنها شیطنت بیشتری نکرد، بلکه رفتار و مسئولیت‌پذیری‌اش بیشتر شد.

یک سفره افطار و کودکی که تماشاگر نبود

در ماه رمضان، رضا در برپایی سفره‌های افطار هم مشارکت می‌کرد. مادرش می‌گوید او منتظر نمی‌ماند تا سفره آماده شود و فقط سر سفره بنشیند؛ در پهن‌کردن سفره کمک می‌کرد و هنگام جمع‌کردن آن نیز بچه‌های دیگر را وارد کار می‌کرد.

حتی برای جمع‌کردن ظروف و جمع‌کردن سفره بین بچه‌ها رقابت ایجاد می‌کرد تا آنها نیز در کار مشارکت کنند برای پدر و مادر، اینها حالا فقط خاطرات یک کودک نیست؛ قطعاتی از تصویری است که پس از شهادت رضا، معنای دیگری پیدا کرده‌اند.

«رضا را امام رضا(ع) به ما داد»

اما شاید عجیب‌ترین بخش روایت خانواده به روزهای جست‌وجوی پیکر رضا و عددهایی برگردد که برای پدر و مادرش به نشانه‌ای معنوی تبدیل شده است.

مسعود بارانی می‌گوید نام رضا را با نیتی که همراه همسرش در حرم امام رضا(ع) داشتند، انتخاب کردند. رضا در ماه رمضان به دنیا آمد و در همان ماه نیز به شهادت رسید.

به گفته پدر، رضا هنگام شهادت 8 سال و 8 روز داشت و خانواده نیز حدود 8 ساعت در جست‌وجوی پیکر او بودند تا سرانجام پیکرش پیدا شد.

مادر نیز روایت می‌کند که رضا هنگام تولد، نزدیک زمان افطار به دنیا آمده بود و پیکرش نیز در همان حوالی زمان افطار پیدا شد.

برای پدر و مادر رضا، کنار هم قرار گرفتن این اتفاقات، به یک تسلی تبدیل شد؛ آنها این نشانه‌ها را این‌گونه معنا کردند که فرزندشان امانتی بوده که پس از هشت سال به صاحب اصلی‌اش بازگشته است.

مسعود بارانی می‌گوید: «این کدهایی بود که خود آقا امام رضا و خدا به ما داد که نگران مسئله فرزندتون نباشید، فرزند شما الان کنار ماست.»

«پسرم در کودکی بزرگ شد»

مادر رضا با وجود داغ سنگین فرزند، از او با حسرت آینده‌ای که می‌توانست داشته باشد سخن نمی‌گوید؛ از عاقبت او سخن می‌گوید.

می‌گوید اگر رضا 100 سال هم عمر می‌کرد، شاید دانشمند یا فیلسوف می‌شد، اما آنچه امروز برای مادر اهمیت دارد، این است که فرزندش در همان کودکی مسیری را که خانواده برای او ارزشمند می‌دانستند، پیدا کرده بود. او می‌گوید: «پسر من سنش کم بود ولی بزرگ شد، در سن کودکی بزرگ شد.»

رضا تنها هشت سال زندگی کرد؛ اما در همین سال‌های کوتاه، برای خانواده‌اش خاطراتی از یک کودک ورزشکار، مکبر مسجد، قرآن‌خوان، خادم اهل‌بیت، همراه محرومان و پسری که آرزوی قهرمانی با پرچم ایران را داشت، به جا گذاشت.

او می‌خواست یک روز پرچم ایران را بر دوش بگیرد و دور میدان قهرمانی بچرخد حالا سال‌ها و میدان‌های ورزشی در کار نیست؛ اما پدرش می‌گوید روز تشییع، وقتی مردم پیکر فرزندش را با پرچم ایران بر دوش بردند، فهمید رضا به وعده‌ای که داده بود، به تعبیر خودش، رسیده است.

رضا قهرمان شد؛ فقط نه در میدان تکواندو، بلکه در خاطره خانواده‌ای که هنوز از پسِ داغ، زندگی کوتاه و پُرمعنای فرزند هشت‌ساله‌شان را روایت می‌کنند.

انتهای پیام/864