ناهید قلینژاد از 30 سال زندگی با مردی میگوید که سادهزیست بود، برای شهادت بیقرار و عاقبت به آرزویش رسید.
به گزارش خبرگزاری تسنیم از تبریز، سیسال زندگی مشترک، نه یک مسیرِ کوتاه که عمرِ یک عشق است؛ عشقی که از پایگاه بسیج مراغه آغاز شد و در بیستوسومین روز از خردادماه 1404، در آسمانِ شهادت به کمال رسید. ناهید قلینژاد، همسر شهید ناصر اسدیدوست، از روزهایی میگوید که ناصر، نه یک نام، که معنای مجسم سادهزیستی و ولایتمداری بود. به همین منظور پای سخنان ناهید قلینژاد همسر شهید ناصر اسدیدوست مینشینیم.
فصل اول: آغازی در مکتب سادگی (مراغه، 1373)
سال 1373 بود. مراغه حال و هوای خاصی داشت؛ نسیمِ پس از جنگ هنوز در کوچهها میوزید. ناصر، جوانی 21 ساله بود که گویی کولهباری از تجربیاتِ بزرگترها را به دوش میکشید. من در سن 14 سالگی، ناصر را به عنوان فرمانده پایگاه بسیج میشناختم؛ مردی که اقتدارش با لبخند و تواضع عجین بود.
وقتی صحبت از ازدواج شد، هیچکس تعجب نکرد. ناصر در محله ما به «دستگیری» مشهور بود. او نه تنها یک بسیجی بود، بلکه حکم پدری معنوی را برای بسیاری از جوانانِ کمبضاعت داشت. یادم هست که همیشه نگران جهیزیهی دختران دمبخت محله بود و با حقوقِ ناچیزش، ضامنِ وامهای آنها میشد. وقتی به خواستگاریام آمد، پیش از آنکه از خانواده بگوید، از «مرام زیستن» گفت. او به من آموخت که خوشبختی، تجملی نیست که در ظواهرِ خانه جستجو شود، بلکه در آرامشی است که از ایمان سرچشمه میگیرد. ما زندگیمان را با هیچ آغاز کردیم، اما با عشقی که هر روز به بهانهای تازه در کارهای خیرِ ناصر متبلور میشد، به همه چیز رسیدیم.
فصل دوم: دانشکده هوافضا؛ تعهد در سایه تخصص
ناصر عاشق یادگیری بود. وقتی خبر قبولیاش در دانشکده هوافضا در تهران آمد، من هم مثل او ذوقزده بودم. اما ناصر، نگران معیشت خانواده بود. او مرد عمل بود و نمیخواست در دورانِ تحصیل، فشاری بر زندگیمان وارد شود. آن دو سالی که در تهران گذراند، برای ما دورانِ غربت اما سرشار از آموختن بود. او با چنان پشتکاری درس میخواند که گویی قرار است روزی تمام دانشش را فدای امنیت این مرز و بوم کند.
پس از پایان دوره، تقدیر ما را به تبریز کشاند. 14 سال بعد در تبریز، دوران بلوغ فکری و حرفهای ناصر بود. او نه تنها یک کارشناس هوافضا بود، بلکه به عنوان مسئول فرهنگی در هوافضای شمال غرب کشور، دغدغهای فراتر از اتاقهای اداری داشت. او معتقد بود که شهدا نباید در غبارِ زمان گم شوند. کتاب «خط مقدم» که به همت او تدوین شد، تنها یک کتاب نبود؛ سندی بود برای اثبات اینکه چطور متخصصان فنی ما، در کنار محاسبات ریاضی و مهندسی، قلبی تپنده برای آرمانهای انقلاب دارند. او ساعتها پشت سیستم مینشست، اما ذهنش در میان خاطرات همرزمانش پرسه میزد.
فصل سوم: سلوک عارفانه؛ چرا ناصر نرفت؟
اوایل خرداد 1404، زمزمههای بازنشستگی ناصر بلند شد. فرمها را پر کرده بود، اما هر بار که نوبت امضای نهایی میشد، به بهانهای آن را عقب میانداخت. یک بار به من گفت: ناهید! انگار زمین، هنوز مرا نمیخواهد رها کند. کارهای ناتمامی هست که باید به دست من تمام شود.
او عمداً بازنشستگیاش را عقب انداخت تا بیش از هر زمان دیگری در صحنه باشد. گویی میدانست فرصت پرواز نزدیک است.
سحرگاه 23 خرداد 1404، هوا بویِ دیگری داشت. خبر شهادت یکی از سرداران بزرگ به گوش رسیده بود. ناصر از همان لحظه بیقرار شد. من که نشانههای این بیقراری را در سالهای گذشته دیده بودم، به دلم برات شد که این بار ناصر من بازنمیگردد. التماسش کردم، حتی بهانههایِ خانوادگی آوردم، اما او فقط نگاهی به من کرد و گفت: حاجخانم! 30 سال خدمت کردیم، سهم ما از این دنیا چیست؟ مگر میشود این همه سال در مسیر شهدا باشی و آخرش با مرگ طبیعی بروی؟ شهادت، مزد این سالهاست.
او وضو گرفت، عطرِ همیشگیاش را زد و با آرامشی که تا آن لحظه در او ندیده بودم، خانه را به مقصد ابدیت ترک کرد.
فصل چهارم: ذکر «یا زهرا» در لحظه عروج
ساعتها در تعلیق گذشت. سکوت خانه سنگین بود. پسر عزیزمان، امیرحسین، که حالا 21 سال دارد، به پادگان فراخوانده شد. وقتی بازگشت، دیگر آن پسر شاد همیشگی نبود؛ او با پیکر پدر مواجه شده بود. همکارانش میگفتند ناصر در آخرین دقایق، مدام زمزمه «یا زهرا» بر لب داشت. این ذکر، تمام زندگی او بود. از وقتی یادم میآید، در خوشی و ناخوشی، در میان سختیهای کاری و حتی در لحظات استراحت، «یا زهرا» وردِ زبانش بود.
وقتی پیکر مطهرش را برای تدفین آماده میکردیم، نکتهای همه را حیرتزده کرد. بیآنکه کسی بداند یا دستوری در کار باشد، بر روی کفن ناصر، نام مبارک حضرت زهرا (س) نقش بسته بود. این گواهی بود بر صدق نیتی که ناصر سالها در خفا به دنبالش بود.
فصل پنجم: در جوار یاران؛ پایان یک دلتنگی
انتخاب مزار در مراغه برای ناصر، یک انتخابِ تصادفی نبود. او همیشه وقتی به زیارتِ مزارِ فرمانده دوران دفاع مقدس، «شهید اسماعیل اخلاص» میرفت، آرزو داشت در کنار او باشد. وقتی برای جانمایی مزار اقدام کردیم، در کمال تعجب دیدیم جای خالی دقیقاً بالای سر شهید اخلاص، منتظرِ ناصر است. گویی آن جایگاه سالها برای او کنار گذاشته شده بود. همچنین قرار گرفتن مزار او در کنار مزار شهید مالک رحمتی، این تصویر را کامل کرد که ناصر، همسنگر مردان بزرگ این سرزمین بود.
حالا، امیرحسین و حسنای کوچک، یادگاران آن مرد بزرگ هستند. حسنا گاهی که دلتنگ پدر میشود، عکسهای ناصر را در لباس رزم میبوسد. ناصر نرفته است؛ او در تکتک دعاهای خیر نیازمندانی که برایشان وام گرفته بود، حضور دارد. او در خاطرات همکارانش در هوافضا زنده است و در نگاه پر از حسرت جوانانی که او را الگوی زندگی ساده و با عزت میدانستند، نفس میکشد.
فصل ششم: میراث عشق و ایمان
روزی که در مسیر مراغه، خودرویم خراب شد و حسنا با گریه از پدر کمک خواست، شب بعد ناصر در خواب خواهرم ظاهر شد. او با همان لحنِ آرام و همیشگیاش گفته بود: به ناهید بگویید نگران نباشد، من مراقب ماشین و خانوادهام هستم.
این یعنی شهدا زندهاند؛ یعنی پیوندِ ما با آنها نه تنها قطع نشده، که مستحکمتر از قبل است. ناصر اسدیدوست، شهید «خط مقدم» بود؛ نه فقط در جبهه نظامی، بلکه در جبههیِ اخلاق، ولایتمداری و خدمت صادقانه به مردم. او به ما یاد داد که برای رسیدن به ملکوت، نیازی به کارهای عجیب نیست؛ همین که در کارهای روزمره، خدا و اهلبیت (ع) را ناظر ببینیم، کافی است.
او رفت تا «یا زهرا» بر سر در ورودی بهشت برایش نواخته شود. و من، ناهید، به عنوانِ همسری که 30 سال شریک تمام لحظات او بودم، افتخار میکنم که در کنار مردی زیستم که دنیا برایش کوچک بود و افق نگاهش تا آسمانها کشیده شده بود. یادش، نه تنها در گلزار شهدای مراغه، که در تکتک قلبهای مردم این دیار جاودان خواهد ماند.
انتهای پیام/
مردم غیرتمند تبریز در همایش جانفدایان آذربایجان صحنههایی بیبدیل از ایثار، اتحاد و وفاداری به وطن رقم زدند.
رئیس مرکز آمار ایران از آغاز عملیات اینترنتی سرشماری 1405 در آذربایجان شرقی در هفته پایانی مهر خبر داد.
ششمین جشنواره سراسری موسیقی مقامی آذربایجان با شعار «ایران نغمهسین اوخیان، تبریزده» در تبریز آغاز به کار کرد.
رئیس کمیسیون فرهنگی شورای اسلامی شهر تبریز از انعقاد تفاهمنامه خواهرخواندگی تبریز و ترابزون خبر داد.
Δ
آفرین بر شما ....