پدر، در حال کار بود که صحبت همکارانش را با هم شنید… «میگن یه درمانگاه توی خیابون رسالت میناب رو زدن.»
به گزارش خبرگزاری تسنیم از قم ، علی، گوشی را بیشتر به گوشش چسباند و سعی میکرد مرد باشد و مردانه رفتار کند؛ ولی دلتنگی پسرک هفتساله که این چیزها سرش نمیشد و بدجور فشارش میداد تا اینکه بالاخره گفت: «بابا کی میای؟ دلم خیلی برات تنگ شده.» یک هفته بود که پدر را ندیده بود و طاقتش تمام شده بود. پدر هم دلتنگتر از علی جواب داد: «میام بابایی. انشاءالله دو سه روز دیگه میام.» علی گفت: «بابا حواست باشه امسالم برام تولد بگیرین. جوری باشه که غافلگیر بشمها.» پدر با لبخند چشمی جواب مثبتش را به سوی پسرش روانه کرد. علی گوشی را به دست خواهرش محیا سپرد. محیا که گوشی را گرفت، او هم ابراز دلتنگی کرد. پدر گفت: «دو سه روز دیگه میام تا برام از اون املتهایی که برای صبحانه خودت و علی میپزی درست کنی.» با این حرف پدر، قند بزرگی درست وسط دل دخترک آب شد. به تازگی یاد گرفته بود املت بپزد و برای پختنش خیلی ذوق داشت.
مادر، دست نوازشش را به سر پسرک کشید و او را بوسید: «علی جان! پاشو مامان مدرسهات دیر میشه.» علی کشوقوسی به بدنش داد و به روی مادر لبخندی زد و با چشمان نیمهباز گفت: «سلام مامان، خواب بابایی رو دیدم.» بغض به گلوی مادر نشست، خودش هم دلتنگ همسر بود؛ ولی باید کودکش را آرام میکرد. گفت: «دلت برای بابایی تنگ شده. آره پسرم؟» علی، معصومانه سر تکان داد. هر چند شرایط کاری پدر که نجار بود طوری بود که هر ماه چند روزی را دور از میناب به سر میبرد؛ ولی نه خودش به این دوری عادت کرده بود و نه همسر و فرزندانش و همچنان دلتنگیشان برای هم ادامه داشت. مادر کمک کرد علی از جا بلند شود و همزمان گفت: «دو سه روز دیگه میاد.»
مادر بعد از اینکه علی را برای شستن صورت به سرویس بهداشتی فرستاد، رفت سراغ محیا. محیا بزرگتر بود و کمتر از علی دلتنگیاش را برای پدر بروز میداد. دست مادر نشست لای موهای لخت و نرم دخترش. نشان وفاداریاش به همسر میان انگشت دست چپش، لای موهای مشکی محیا برق زد.
- محیا جان! پاشو مامان. باید بری مدرسه.
محیا چشم گشود و سلام کرد. با لبخندش، چالی افتاد روی گونهاش که نشانی از مادر بود. مامانزهرا خم شد و چال گونه دخترش را که دلش برایش میرفت بوسید. محیا دوید سمت میز تحریرش و کاغذی را به مامان نشان داد: «مامان این رو دیشب کشیدم که این بار که بابا داره میره بذارم تو کولهاش.» زهرا دوباره بغض کرد. نه انگار دلتنگی بچهها بدجور بالا زده بود، و خودش هم.
- آفرین مامان خیلی قشنگه. حتماً بابا با دیدنش خیلی خوشحال میشه.
پدر، عادت کرده بود و دل میداد به این نقاشیها و نوشتههای عاشقانه دخترکش که بعد از دورشدن از میناب و رسیدن به محل کارش در کوله وسایلش پیدا میکرد و سورپرایز میشد و لبخند روی لبش میآمد. مثل آن نامهای که محیا با خط نوآموزش نوشته بود: «باباجونم روزت مبارک.» یا آن قلبی که کشیده و وسطش نوشته بود: «پدر، هستی من.» تمام اینها را نگه داشته بود و با دیدنشان هم دلتنگیاش و هم انگیزهاش برای تلاش و آسایش خانواده چهارنفرهشان بیشتر و بیشتر میشد.
مادر، صبحانه بچهها را داد و آنها را مثل هر روز به مدرسه رساند و برگشت که به خانه و زندگیاش برسد و محیط امن خانه را برای برگشت فرزندانش آماده کند. پنجره باز بود و نسیم در بازی با پرده، عطر بهار را به داخل خانه پخش میکرد. میناب بود و زمستانهایش که خیلی زودتر از معمول رنگ و روی بهار میگرفت. بیستروز بیشتر به عید نوروز نمانده بود. آرامش شهر و خانه دلش را آرام کرد.
با صدای زنگ تلفن دست از کار کشید و نگاهش به ساعت کشیده شد. حوالی 11 بود. گوشی را جواب داد. تماس از مدرسه شجره طیبه بود. از مادر خواستند برای بردن محیا و علی به مدرسه برود. تهران ساعتی قبل مورد تهاجم موشکهای آمریکایی – اسرائیلی قرار گرفته بود و از راه آسمان، زمین ایران را ناامن کرده بودند. نگرانی به جانش چنگ انداخت. سریع لباس پوشید و از خانه بیرون زد.
ماشین را پارک کرد و به دنبال علی و محیا رفت. لحظاتی بعد علی در کنارش ایستاده بود و منتظر محیا بودند تا از قسمت دخترانه مدرسه، خودش را به آنها برساند تا به خانه برگردند. علی جامدادیاش را به دست گرفته بود و مدادرنگهای کوچک و بزرگی که تهش برچسب نامش را داشت در آن مرتب میکرد. مادر با نگرانی چشم دوخته بود به راهی که قرار بود محیا را به او برساند و گاهی هم نگاهش به دستان علی دوخته میشد. ناگهان صدای انفجار در مدرسه پیچید و…
پدر، درحال کار بود که صحبت همکارانش را با هم شنید… «میگن یه درمانگاه توی خیابون رسالت میناب رو زدن…» توجهش به صحبتها جلب شد و دست از کار کشید. بیاختیار گوش تیز کرد. درمانگاه، نزدیک مدرسه بچهها بود. سه چهار ساعت بعد متوجه شد که مدرسه علی و محیا را هدف قرار دادهاند. باورش نمیشد. مگر میشود در اولین تهاجمات، کودکان بیگناه را مورد هدف قرار داد؟! گوشیاش را برداشت و شماره همسرش را گرفت. در دسترس نبود؛ بارها و بارها پاسخ تماسش همین بود. سه ساعت بعد به برادرش زنگ زد و پاسخ گرفت که ماشینشان را زیر آوار مدرسه پیدا کردهاند و تازه به یقین رسید که دشمن در حدی وحشی و بیرحم بوده که مدرسه را مورد هدف قرار داده است. بیقرار شده بود و خدا خدا میکرد که بچهها در مدرسه نبوده باشند. هنوز ته دلش امیدی بود که از برادرش خواست بین جمعیت سرگردان اطراف مدرسه، دنبال همسرش زهرا و فرزندانش علی و محیا بگردد.
پدر به میناب برگشت… به یک خانه خالی از زهرا و محیا و علی…
ساعتها بعد، بالاخره ردّی از پیکر علی و زهرا یافت. از آن قدوقامتها فقط تکههایی بر جا مانده بود. یک پا و یک دست سوخته از مادر بچهها که آقای سالاری از روی حلقهی ازدواجشان شناسایی کرده بود و تکههایی از بدن علی که در کنار مادر به جا مانده بود و از روی جامدادی و مدادرنگیهای نیمسوخته با برچسب علی سالاری شناسایی شد.
پیکر محیا سه روز پس از حادثه در سردخانه شناسایی شد. پدر ساعتها بین حداقل 90 پیکر تکه شده و متلاشی گردید و انگشتان دست و پا و استخوانهای به جا مانده را از نظر گذراند تا نگاهش روی پیکری له شده در زیر آوار ثابت ماند. انگشتر و النگوهای محیا در دست آن پیکر متلاشیشده بود. همان دستانی که روزهای دلتنگی به نقاشی و نامههای نوشتهشده با آن، خودش را آرام میکرد. هرچه گشت سر محیا را پیدا نکرد. انگار سری نمانده بود که صورت معصوم دخترکش را شناسایی کند. گوشیاش را در آورد و عکسی از محیا را باز کرد و روی انگشتر و النگویش زوم کرد تا اشتباه نکرده باشد. خودش بود؛ دخترک معصومش را هم یافته بود…
(برداشتی آزاد از مصاحبههای همسر شهید زهرا میردادی و پدر شهیدان؛ محیا و علی سالاری از شهدای مدرسه شجره طیبه – 9 اسفندماه 1404 – میناب)
نویسنده: اقلیما انصاری
انتهای پیام/
سخنران حرم مطهر بانوی کرامت گفت: وحدت زیر سایه ولایت فقیه یکی از وظایف ما در عصر غیبت است.
ضرورت تاریخی و تمدنی نقشآفرینی هنرمندان پس از حماسه ملی، یک ضرورت واقعی و جدی است، نه یک انتظار تزئینی.
تولیت مسجد جمکران، حضرت ابراهیم(ع) را الگوی بندگی و عبور موفق از آزمونهای الهی دانست.
رهبر شهید انقلاب دعای عرفه را عاملی برای ساخت هویت «انسان والای پیشرو» در تمامی ابعاد تخصصی و اجتماعی میداند.
Δ
آفرین بر شما ....