اربعین؛ روایتِ دلی که از تهران تا نجف پیاده شد

یک عراقیِ میانسال، به من گفت: «ما از نجف آمدیم، اینجا خیمه زدیم تا بگوییم که شما تنها نیستید. ما همه برادریم!

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم، از همان شبِ آخرِ تهران، فهمیدم این سفر با همه‌ی سفرها فرق دارد. کیفِ مسافرتی‌ام را باز کردم و دوباره بستم. باز کردم و بستم. هر چه می‌خواستم بردارم، سنگین‌تر از دلم بود. آخرش، فقط یک کوله‌پشتیِ کوچک برداشتم؛ چند جفت جوراب، یک حوله، یک عبا و یک دلِ لبریز از سؤال.

برادرم باقر که از پشتِ ماشین نگاهم می‌کرد، خندید و گفت: همین؟ گفتم: همین. برای این سفر، جز سبک‌بالی، چیزِ دیگری نمی‌خواهند.صبحِ جمعه، هوا هنوز بویِ خوابِ شبِ قبل را می‌داد. اتوبانِ تهران به سمتِ غرب، پر از ماشین‌هایی بود که مثلِ پرستوهایِ مهاجر، به سمتِ جنوب بال می‌گشودند. درِ ماشین را که بستم، یک لحظه به عقب نگاه کردم؛ به برج‌هایِ سردی که پشتِ سرمان خاکستری‌تر می‌شدند. با خودم گفتم: سجاد، این بار، نه برای تفریح، نه برای کار، بلکه برای پیدا کردنِ خودت در میانِ یک جمعیتِ گمشده، می‌روی.

جاده، آرام آرام از آن شلوغیِ اولیه فاصله می‌گرفت. نزدیکِ ساوه، اولین موکبِ جاده‌ای را دیدیم. نه چادری، نه سازه‌ای؛ فقط یک وانتِ نیسان با یک سماورِ بزرگ و چند پلاستیکِ لیوانِ یکبارمصرف. پیرمردی با لباسِ محلی، داشت با لبخند، چای می‌ریخت. وقتی ماشین را کنار کشیدم و پیاده شدم، بدونِ اینکه بپرسم، یک لیوانِ چایِ پررنگ داد دستم و گفت: «نوش جان، راه درازه، ولی خوشگله.» یعنی که می‌دانست تازه‌ای، تازه‌واردی، تازه‌مُسافری.

از خرم‌آباد که گذشتیم، کمکم موکب‌ها رنگِ دیگری گرفتند. دیگر خبری از آن چادرهایِ کارخانه‌ای نبود؛ اینجا، وسطِ بیابان، جلویِ یک خانه‌ی روستایی، یک پرچمِ سیاه نصب شده بود و زیرِ سایه‌یِ یک درختِ کهن، چند زنِ روستایی با روسری‌هایِ گل‌گلی، داشتند آشِ رشته پخش می‌کردند. یکی از آنها گفت: از صبحِ سه‌شنبه پختیم، اما نذریِ ما فقط برایِ زائرِ حسین است، کسی که پایش را برایِ عشق، فرسوده کند.نزدیک‌تر که رفتم، دیدم یک کودکِ پنج‌ساله با دستانِ کوچکش، دارد لیوانِ آب را به سمتِ یک پیرمردِ خسته می‌برد.

پایِ ویلچرِ پیرمرد که رسید، زانو زد و گفت: باباجان، آبِ خنکه، از سقاخونه‌یِ ابوالفضل… پیرمرد، با دستِ لرزان، سرِ کودک را نوازش کرد. آن لحظه، به ماکانِ میناب افتادم … در اندیمشک، موکب‌ها دیوار به دیوار شده بودند. از هر کوچه، بویِ غذایِ گرم و صدایِ مداحی می‌آمد. یک موکبِ خانگی، در حیاطِ یک خانه‌ی قدیمی، بساطِ شام را پهن کرده بود. صاحبخانه، یک مردِ میانسال بود، مرا کنارِ سفره نشاند و گفت: اینجا خانه‌یِ خداست، هر که پا بگذارد، مهمانِ خداست. سفره که جمع شد، یک جوانِ عراقی از موکبِ کناری آمد و یک کیسه‌یِ بزرگِ خرما جلویِ ما گذاشت و با همان لهجه‌یِ شیرینِ عربی گفت: «هدیه از نجف، برایِ مهمانانِ حسین.»

هنوز به عراق نرسیده بودیم، اما آنها آمده بودند تا ما را ببرند، تا ما را بخوانند، تا به ما یادآوری کنند که در این سفر، ما مهمانِ حضرت هستیم و آنها، خدمتگزارِ او. در موکب‌هایِ عراقیِ داخلِ ایران، همه چیز رایگان بود. نه از سرِ تکلف، بلکه از سرِ عشق. یک عراقیِ میانسال، به من گفت: «ما از نجف آمدیم، اینجا خیمه زدیم تا بگوییم که شما تنها نیستید. ما همه برادریم، ما همه عبدالحسینیم.» وقتی خواستم از او تشکر کنم، دستم را گرفت و گفت: نه، نه این کار رو نکن؛ این ما هستیم که شکرگزار شماییم ، شما قدم می‌گذارید تا حسین را تنها نگذارید.در هر موکبی که می‌ایستادیم، دعوت بود. یکی می‌گفت: بیا غذا بخور. دیگری: بیا استراحت کن. سومی: بیا کفش‌هایت را بده تا واکس بزنیم. بعدی می‌گفت : بیا، پایت را ماساژ بدهیم.

من که از این همه محبت خجالت‌زده شده بودم، به یک پیرزنِ عراقی گفتم: مادرجان، شما چطور همه را اینطور پذیرایی می‌کنید؟ با همان لهجه‌یِ شیرینش گفت: پسرم، اینجا خانه‌یِ خداست. هر کس پا بگذارد، مهمانِ خداست. و ما، فقط خادمِ او هستیم.نزدیکِ شلمچه که رسیدیم، از دور، موجِ سیاهِ جمعیت را می‌دیدم که به سمتِ نور می‌رفتند. هوایِ اینجا طاقت‌فرساست. عرق از پیشانی‌ام می‌چکید و لباس به تنم چسبیده بود. اما عجیب اینکه، هیچ‌کس شکایت نمی‌کرد. همه لبخند می‌زدند، مثلِ کسانی که می‌دانند این گرما، کفاره‌یِ گناهانشان است.یک موکبِ کوچک، درست در چند کیلومتریِ مرز، با چند چادرِ کهنه، نظرِ مرا جلب کرد.

درِ چادر را که باز کردم، دیدم نه غذایِ گرم است، نه آبِ یخ. یک پیرمردِ اهوازی، با دستانی که ترک‌خورده بود، داشت از یک کتریِ مسی، چایِ تلخ می‌ریخت. ولی کنارش، یک سینیِ پر از خرما و یک کاسه‌یِ بزرگِ نبات بود. گفت: این مالِ حضرتِ عباسه، از نذریِ خودمان. یک لحظه، همه‌ی آن موکب‌های مدرن و امکاناتِ لوکس را فراموش کردم. اینجا، عشقِ واقعی در همان چایِ تلخ و خرماهایِ بی‌ریا بود. پرسیدم: چطور اینجا موندی؟ خندید و گفت: ماهم مثلِ این خاکیم؛ اگر نباشیم، زائرِ خسته رو کی زنده کنه؟زمینِ شلمچه، ز

یرِ پایِ هزاران پا، نرم شده بود. هر قدم، با صدای «یا حسین» یا «لبیک یا زینب» همراه می‌شد. در صفِ خروج، یک جوانِ ویلچری را دیدم که با کمکِ دوستانش، داشت خودش را به سمتِ مرز می‌کشاند. دست‌هایش را رویِ چرخ‌ها فشرده بود و زیرِ لب می‌خواند: (یا حسین، یا ابوالفضل…). عرق از پیشانی‌اش چکه می‌کرد. گفتم: خسته‌ای؟ خندید و گفت: برایِ حسین، خستگی یعنی عبادت.از مرز که عبور کردم، اولین قدم را در خاکِ عراق گذاشتم. همانجا، یک موکبِ نجفی، با پرچمِ طلاییِ گنبدِ امیرالمومنین، از من استقبال کرد. با چایِ عراقی و خرماهایِ تازه، از من پذیرایی کردند. یک پیرمردِ نجفی،دستم را گرفت و گفت: به خانه‌ات خوش آمدی، پسرِ حسین.

آن لحظه، فراموش کردم که غریبم. فراموش کردم که هزاران کیلومتر از خانه دورم. انگار که همیشه اینجا بوده‌ام، انگار که اینجا، وطنِ اصلیِ من است.در راهِ نجف، در موکب‌هایِ بین‌راهی، صحنه‌هایی می بینم که در هیچ کتابی نبوده و نیست. خانواده‌هایی از دیاله، از بصره، از کربلا، با دست‌هایِ خالی اما دل‌هایی پر، داشتند از زائران پذیرایی می‌کردند. یک خانواده، سفره‌شان را وسطِ بیابان پهن کرده بود و نانِ تنوریِ داغ، با پنیرِ محلی پخش می‌کردند.

پدر خانواده، که انگار خودش زائرِ حسین بود، گفت: ما از نجف آمدیم، تا به شما بگوییم که خانه‌تان آماده است. فقط قدم بردارید.هر چه به نجف نزدیک‌تر می‌شدم، حالِ مردم عوض می‌شد. چشم‌ها خیس‌تر، لبخندها عمیق‌تر، قدم‌ها تندتر. یک نوجوانِ عراقی، با دستانی که از بارِ کیسه‌هایِ آب، خسته شده بود، به هر زائری که می‌رسید، یک بطریِ آبِ خنک می‌داد و می‌گفت: به نیابت از مادرم که بیمار است. گفتم: مادرت خوب می‌شود. اشک از گوشه‌یِ چشمش چکید و گفت: ان‌شاءالله، به برکتِ قدمِ شما.در یک موکبِ خانگی، داخلِ یک کوچه‌یِ باریکِ نجفی، با خانواده‌ای هم‌سفره شدم که یک نذرِ عجیب داشتند. مادرِ خانواده گفت: پسرم در جنگ گم شد، هفت سال بود که خبری از او نداشتیم.

پارسال، در همین ایام، او را در میانِ جمعیتِ زائران دیدیم. از آن روز، هر سال، خانه‌مان را موکب می‌کنیم تا شکرِ این نعمت را به جا آوریم. اشک می‌ریخت، اما لبخند می‌زد. تناقضِ عجیبی که فقط در این سرزمین، معنا می‌یابد.شبِ اولِ نجف، در صحنِ مطهرِ علی بن ابی‌طالب، آنقدر جمعیت بود که انگار تمامِ عالم در آنجا جمع شده بود. اما سکوتی عجیب بر فضا حاکم بود، سکوتی که از دلِ هزاران قلبِ نالان برمی‌خاست.

در میانِ جمعیت، کودکانی بودند که با قدم‌هایِ کوچک، اما با دل‌هایی بزرگ، راه می‌رفتند. یک دختربچه‌یِ تقریباً شش یا هفت ‌ساله، چادرِ گل‌گلی بر سر داشت و تسبیحی به دست. هر بار که می‌ایستاد، تسبیح را می‌بوسید و می‌گفت: یا زهرا، یا زهرا… مادرش گفت: از وقتی شنیده که زینبِ کبری تنها بوده، هر شب برایِ زینب گریه می‌کند. این کودکان، در این گرما و خستگی، نه برایِ خودشان که برایِ غربتِ اهلِ بیت، قدم می‌زدند.در مسیرِ نجف به کربلا، یک جوانِ افغانستانی، با لباسِ محلی، داشت برای یک پیرزنِ ناتوانِ با عصا ،آب می‌داد. اما هر بار که لیوان را می‌گرفت، سرش را خم می‌کرد و چیزی زیرِ لب می‌گفت. کنجکاو شدم. رفتم نزدیکتر؛ دیدم هر جرعه که می‌نوشد، می‌گوید: «اللهمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج.» این دعا را برایِ فرجِ امامِ زمان می‌خواند، اما آنقدر با آرامش که انگار آب، نه گلویِ پیرزن که جانِ عالم را سیراب می‌کرد.

یک پسرِ نوجوان را هم دیدم که با پایِ برهنه راه می‌رفت. پرسیدم: کفش‌هایت کجاست؟ گفت: به یک پیرمردِ بی‌کفش دادم. گفت که نذرِ حسین است، و من هم دوست دارم نذرِ او را قبول کنم. در آن هوایِ داغ، این نوجوان با پایِ برهنه، چیزی را به من نشان داد که در هیچ کتابی نبود؛ بخشش، بی‌آنکه منتظرِ پاداشی باشد.غروبِ روزِ آخری که میخواستم برگردم، در بین‌الحرمین، زمانی که خورشید داشت در پشتِ گنبد فرو می‌رفت، یک آن، از درون، صدایی آمد: کاش بودی، ای حسین. همه در آن فضایِ مقدس، ساکت بودند. گویی این جمله، در دلِ همه‌ی ما زمزمه می‌شد. ما همه، در این سفر، به دنبالِ کسی هستیم که شاید هرگز او را ندیدیم و نبینیم، اما با هر قدم، به او نزدیک‌تر می‌شویم.

این سفر، سفری است که در آن، هیچ‌کس تنها نیست، چون همه با هم، به سویِ یک هدفِ واحد قدم می‌گذارند؛ به سویِ معشوقی که هر سال، در چنین روزهایی، ما را به خانه‌یِ خود فرا می‌خواند. در صفِ زیارت، کنارِ ضریحِ مطهر، مردی را دیدم با چشمانی روشن. پرسیدم: «شما چندمین بارتان است؟ گفت: سی و هفتمین. با تعجب گفتم: هر سال؟ آرام جواب داد: نه؛ از روزی که فهمیدم، باید برایِ گمشده‌ام راه بیفتم، هر روز اینجایم. اینجا فقط یک حرم نیست؛ اینجا محلِ ملاقاتِ خودِ آدم‌ها با خدایِشان است.

آن شب، وقتی از حرم خارج شدم و به جمعیتِ عظیمِ زائران نگاه کردم که زیرِ نورِ ماه، به سمتِ خیمه‌ها می‌رفتند، با خودم گفتم: آقا سجاد، تو امروز تازه متولد شده‌ای. این سفر، تو را از خودت رهاند تا به خودت برگردی. حالا، نه برایِ گمشده‌ات، بلکه برایِ پیدا کردنِ دوباره‌ات، قدم بردار. و من، با این اندیشه، در میانِ آن دریایِ بی‌کران، قدم زدم، در حالی که قلبم برایِ حسین می‌تپید و جانم، برایِ بودن در کنارش، لحظه‌شماری می‌کرد. این اربعین، اربعینِ من است؛ اربعینی که در آن، نه تنها قدم، که دل را پیاده کرده بودم.

یادداشت از: دکتر سجاد بهرامی، جامعه‌شنا

انتهای پیام/