نگین فیروزه‌ای شهرضا؛ روایتی از حرم شاه‌رضا(ع)

دبیرخانه حرم شاه‌رضا(ع) در شهرضا،باگنبد فیروزه‌ای و معماری چشم‌نواز،قرن‌هاست پناهگاه دل‌های خسته زائران است.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از اصفهان در دل کویر اصفهان، جایی که آفتاب بر شن‌های داغ می‌تابد و باد، غبار زمان را بر چهره تاریخ می‌نشاند، شهری است به نام شهرضا؛ و در آغوش این شهر، گنبدی فیروزه‌ای سر بر آسمان کشیده است که قرن‌هاست دل‌ها را به سوی خود می‌کشاند. اینجا آستان شاه‌رضا (ع) است؛ جعفر بن موسی الکاظم، برادر مهربان امام رضا (ع)، که در این دیار، نه تنها جسم، که جان خویش را به امانت نهاد. امامزاده شاه‌رضا (ع)، تنها یک بنا نیست؛ نه. اینجا، قلب تپنده یک شهر است؛ جایی که غم‌ها به امید بدل می‌شوند، جایی که دل‌های خسته، آرام می‌گیرند، جایی که انسان، خود را در برابر بی‌نهایت می‌بیند و کوچکی خویش را درمی‌یابد. اینجا، تاریخ و ایمان و هنر، در هم تنیده‌اند؛ تاریخ قرن‌ها، ایمان مردمی که هرگز از دعا خسته نشده‌اند، و هنری که زیبایی این مکان را آفریده است. و هر زائری که از این آستان بیرون می‌رود، تکه‌ای از این نور را با خود می‌برد؛ نوری که در دل او می‌ماند و راهش را روشن می‌کند.

فصل نخست: از دور، در آینه آسمان

از فرسنگ‌ها دورتر، نخستین چیزی که چشم را می‌رباید، گنبدی است فیروزه‌ای، چون قطره‌ای از آسمان که بر زمین چکیده باشد. کاشی‌های لاجوردی‌اش در زیر آفتاب سوزان کویر، چنان می‌درخشند که گویی هزاران ستاره در روز، بر بام آن روشن شده‌اند. گلدسته‌های بلندش، چون دو انگشت دعا، به سوی آسمان کشیده شده‌اند و در اوج خود، با ابرهای سپید، راز و نیاز می‌کنند. باد که می‌وزد، صدای خش‌خش درختان چنار کهنسال به گوش می‌رسد؛ درختانی که شاهد قرن‌ها آمده‌اند و رفته‌اند، شاهد گریه‌ها و لبخندها، شاهد دعاهایی که در دل شب، از سینه‌های سوخته برخاسته‌اند. این درختان، پیران خاموش این دیارند؛ ریشه‌هایشان در خاک این زمین مقدس فرو رفته و شاخه‌هایشان، چون دستانی گشوده، سایه رحمت بر سر زائران افکنده‌اند.

اخبار اصفهان , سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ,

فصل دوم: از دروازه چوبی تا صحن بهشت

در بزرگ چوبی، با آن کنده‌کاری‌های ظریف و حلقه‌های آهنین کهنه، چون دروازه‌ای است میان دنیای خاکی و ملکوت. وقتی پایت را از آستانه فراتر می‌گذاری، گویی پرده‌ای از غبار دنیا از دیده برمی‌داری. سقف بلند ایوان ورودی، با کاشی‌کاری‌های معرق، نقشی از بهشت را بر ذهن می‌نشاند؛ گل‌های لاله و اسلیمی، در هم تنیده، چون باغی از رنگ که هرگز پاییز نمی‌بیند. کتیبه‌ای به خط ثلث، بر فراز سر در، نام مبارک امامزاده را حک کرده است؛ حروفی که با طلا بر زمینه لاجوردی می‌درخشند و هر بیننده‌ای را به تحسین وامی‌دارند. کبوترانی سپید، بر لبه بام‌ها نشسته‌اند و با نگاه معصومانه‌شان، به زائران خوش‌آمد می‌گویند؛ گویی اینان نیز، ساکنان این آستانند، نه مهمان.

فصل سوم: صحن، باغی در دل کویر

صحن وسیع، چون باغی است در دل کویر؛ باغی که آب حیات، در رگ‌هایش جاری است. درختان چنار کهنسال، با تنه‌های ستبر و شاخه‌های گشوده، سایه‌سار دلپذیری فراهم آورده‌اند. نور خورشید، از لابه‌لای برگ‌ها می‌گذرد و بر سنگفرش صحن، نقش‌هایی از نور و سایه می‌افکند؛ نقش‌هایی که با وزش هر باد، می‌رقصند و جابه‌جا می‌شوند، چون نگارگری که هر دم، تابلویی تازه می‌آفریند.

در میان صحن، حوضی است هشت‌گوش، از سنگ مرمر سپید؛ آبی زلال و آرام که آسمان را در آغوش خود گرفته است. انعکاس گنبد فیروزه‌ای و گلدسته‌های بلند، در آب این حوض، تصویری است دوگانه؛ گویی بهشتی بر زمین، و زمینی در بهشت. ماهی‌های سرخ و طلایی، در این آب آرام، شنا می‌کنند و با حرکات نرم خود، موج‌های ریز و ظریفی بر سطح آب می‌افکنند.

بوی گل‌های محمدی و یاس، در فضا پیچیده است؛ عطری که با بوی خاک نم‌خورده و هوای خنک صبح، در هم می‌آمیزد و رایحه‌ای می‌سازد که هیچ عطری در جهان، بدان نمی‌رسد. چند زن، کنار حوض نشسته‌اند و با دست، آب را به هم می‌زنند؛ گویی با این حرکت ساده، غم‌هایشان را به آب می‌سپارند تا با آن، به دور دست‌ها برود.

اخبار اصفهان , سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ,

فصل چهارم: ایوان، سرای نور و آینه

از پله‌های سنگی که بالا می‌روی، هر پله، گویی تو را یک قدم به آسمان نزدیک‌تر می‌کند. ایوان بزرگ، با ستون‌های بلند سنگی و سرستون‌های مقرنس‌کاری‌شده، چون تالاری است برای ستایش. آینه‌کاری‌های ظریف، بر سقف و دیوارها، نور را هزاران‌بار منعکس می‌کنند؛ هر تکه آینه، تکه‌ای از نور را به سمتی می‌افکند و بدین‌سان، فضایی می‌آفریند که گویی در میان هزاران ستاره قدم می‌گذاری.

نور، از این آینه‌ها می‌گذرد و بر چهره زائران می‌تابد؛ چهره‌هایی که هر یک، داستانی دارند، حکایتی از غم و شادی، از امید و ناامیدی، از دعا و نیاز. در گوشه‌ای، پیرمردی با محاسن سپید و چهره‌ای که گویی قرن‌ها صبوری بر آن نقش بسته، نشسته و قرآن می‌خواند. صدای دلنشین او، چون آبی است که از صخره‌ها می‌گذرد؛ نرم و روان، اما پر از قدرت. در گوشه‌ای دیگر، زنی میان‌سال، با چادری سپید، زیارت‌نامه می‌خواند. اشک، از چشمانش جاری است و بر گونه‌هایش می‌غلتد؛ اما در میان این اشک، لبخندی نیز هست؛ لبخندی که از عمق دل برمی‌خیزد، از آن‌جا که انسان، سبک‌بار شده است.

فصل پنجم: ضریح، قلب تپنده آستان

و اما قلب این آستان؛ ضریح مطهر. از نقره و طلا ساخته شده، با هنرمندی تمام؛ نقوش اسلیمی و گره‌چینی، بر بدنه آن نقش بسته و نور، از میان شبکه‌های ظریف آن می‌تابد. ضریح، چون گلی است که در میان حرم شکفته؛ گلی که هر زائری، دل خود را به آن می‌سپارد. نور سبز و طلایی، از ضریح می‌بارد و فضا را غرق نور کرده است. شمع‌های بلند، در گوشه‌ها روشند و شعله‌هایشان، با نفس زائران، می‌لرزد و می‌رقصد. سایه‌های این شعله‌ها، بر دیوارهای آینه‌کاری‌شده، رقصی بی‌پایان می‌آفرینند؛ رقصی که گویی خود نور، در ستایش این مکان، به پای‌کوبی برخاسته است. دست‌ها، بر نرده‌های ضریح کشیده می‌شوند؛ دست‌هایی که شاید سال‌هاست به دعا بلند نشده‌اند، اما اینجا، در برابر این نور، بی‌اختیار به سوی آسمان می‌روند. پیشانی‌ها، بر این نرده‌ها می‌نشینند و اشک‌ها، بی‌صدا جاری می‌شوند. هر زائری، با خود رازی دارد؛ رازی که تنها با این ضریح در میان می‌گذارد. بوی گلاب و عود، فضا را پر کرده است؛ عطری که با اشک زائران در می‌آمیزد و رایحه‌ای می‌سازد که تنها در این مکان‌ها یافت می‌شود؛ رایحه‌ای که نمی‌توانی توصیفش کنی، اما هرگز فراموشش نمی‌کنی.

فصل ششم: زائران، کاروان دل‌ها

مردم، از همه جا آمده‌اند؛ از شهرضا، از اصفهان، از یزد، از شیراز، از کرمان، از دورترین نقاط این سرزمین. هر یک، با نیتی و حاجتی؛ هر یک، با دلی و دردی. اینجا، مرز میان غنی و فقیر، پیر و جوان، زن و مرد، محو می‌شود؛ همه در برابر این نور، برابرند. مادری جوان، با نوزادی در آغوش، آمده است تا فرزندش را به این آستان بسپارد؛ تا او را زیر سایه این گنبد، بزرگ شدنش را از خدا بخواهد. پیرزنی با چهره‌ای چروک‌خورده و دست‌های لرزان، تسبیحی به دست، ذکر می‌گوید؛ ذکری که شاید قرن‌هاست بر زبان او جاری است و هر بار، با ایمانی تازه، تکرار می‌شود.

مردی میان‌سال، با کت و شلواری رسمی، کنار در ایستاده است؛ شاید از جلسه‌ای کاری آمده، شاید از سفری دور. اما اینجا، در برابر این ضریح، همه آن‌ها را فراموش کرده است؛ تنها مانده با دل خود و خدای خود. گروهی از دانش‌آموزان، با معلم خود آمده‌اند. بچه‌ها با چشمان کنجکاو، به کاشی‌کاری‌ها و آینه‌کاری‌ها نگاه می‌کنند و معلم، با صبر و حوصله، برایشان از تاریخ این مکان می‌گوید؛ از جعفر بن موسی، از برادری که برای هدایت مردم به این دیار آمد. و شاید در دل یکی از این بچه‌ها، بذری کاشته شود که سال‌ها بعد، به درختی تنومند بدل گردد. چند توریست خارجی نیز هستند؛ با چشمانی حیرت‌زده، به این همه زیبایی و معنویت می‌نگرند. شاید آن‌ها معنای این اشک‌ها و این دعاها را درنیابند، اما زیبایی این مکان، آن‌ها را نیز مسحور کرده است.

فصل هفتم: حیاط خلوت، سرای سکوت

پشت حرم، حیاطی است خلوت‌تر و آرام‌تر؛ حیاطی که گویی برای آنان است که می‌خواهند با خود خلوت کنند. حوضی کوچک در میان آن است و درختانی از انار و پرتقال، که میوه‌هایشان در فصل خود، با رنگ‌های سرخ و نارنجی، صحنه‌ای زیبا می‌آفرینند. اینجا، چند پیرزن زیر سایه درختی نشسته‌اند و چای می‌نوشند. از قدیم‌ها می‌گویند؛ از روزگاری که این مکان، ساده‌تر بود و مردم، ساده‌تر. از خاطراتی که با گذشت زمان، شیرین‌تر شده‌اند. خنده‌هایشان، آرام و بی‌صدا است؛ خنده‌هایی که از عمق دل برمی‌خیزند. مردی میان‌سال، نان و پنیر و سبزی میان زائران پخش می‌کند. بوی نان تازه و سبزی خوردن، فضا را خوشبو کرده است. این نان، شاید ساده‌ترین غذایی باشد که در این مکان خورده می‌شود، اما شاید هم، خوش‌طعم‌ترین؛ زیرا با نیت پاک و دل روشن، پخش شده است.

اخبار اصفهان , سازمان میراث فرهنگی، صنایع دستی و گردشگری ,

فصل هشتم: غروب، هنگام وداع خورشید

غروب که می‌شود، خورشید، با نوری نارنجی و سرخ، بر گنبد فیروزه‌ای می‌تابد و منظره‌ای می‌آفریند که هیچ نقاشی یارای ترسیمش را ندارد. آسمان، به رنگ ارغوان و سرخ در می‌آید و گنبد، در میان این رنگ‌ها، چون نگینی می‌درخشد.

صدای اذان، از بلندگوها پخش می‌شود؛ صدایی که در سکوت غروب، چون ندایی از آسمان می‌آید. همه به سوی قبله می‌چرخند؛ دست‌ها به دعا بلند می‌شوند و دل‌ها، به خدا نزدیک‌تر. نماز جماعت، با صف‌های منظم و دل‌های خاشع، اقامه می‌شود.

پس از نماز، دوباره زمزمه دعا و زیارت آغاز می‌شود. صدای مناجات، در فضا می‌پیچد و با سکوت شب، در هم می‌آمیزد. ستاره‌ها، یکی‌یکی، در آسمان پدیدار می‌شوند و بر فراز گنبد، می‌درخشند.

فصل نهم: شب، سرود ستارگان

شب که می‌شود، چراغ‌های رنگی روشن می‌شوند و حرم، غرق نور. گنبد فیروزه‌ای، زیر نور ماه، رنگ نقره‌ای به خود می‌گیرد و در میان ستارگان، چون ستاره‌ای زمینی می‌درخشد. صدای مناجات و دعای کمیل، از حرم به بیرون می‌آید و در سکوت شب می‌پیچد. دل‌هایی که در روز، مشغول دنیا بودند، اینک در شب، به یاد خدا افتاده‌اند. اشک‌هایی که در روز، پنهان بودند، اینک در شب، جاری می‌شوند و در این شب آرام، این آستان، چون فانوسی است در دل کویر؛ فانوسی که راه گم‌شدگان را نشان می‌دهد و دل خسته‌گان را آرام می‌کند.

فصل دهم: وداع، و بازگشت دل

و اما وداع؛ سخت‌ترین لحظه. وقتی می‌خواهی بروی، دلت نمی‌آید. دوباره برمی‌گردی و نگاهی به گنبد و گلدسته‌ها می‌اندازی؛ نگاهی که می‌خواهی همه این زیبایی را در خود ذخیره کنی. نفسی عمیق می‌کشی و هوای خنک و خوشبوی این مکان را به ریه‌ها می‌فرستی. با خودت عهد می‌بندی که دوباره برگردی؛ که این مکان، دیگر بخشی از وجودت شده است. از در که بیرون می‌روی، انگار تکه‌ای از دلت، اینجا جا مانده است. اما دل تو، سبک‌تر از آن است که آمده بودی؛ سبک‌تر، آرام‌تر، و پر از امید.

انتهای پیام/170