قتل مادربزرگ برای تهیه پول ازدواج/گفت‌وگو با متهمان

متهمانی که یک پیرزن را به خاطر سرقت طلا، به قتل رسانده بودند، دستگیر و در دادگاه محاکمه شدند.

استانها

به گزارش خبرگزاری تسنیم از استان تهران، حدود ساعت 9:30 صبح 20 شهریور 1403، اهالی محله‌ای در جنوب استان تهران با شنیدن فریادهای کمک‌خواهی زن سالخورده خود را به مقابل خانه او رساندند، اما پاسخی دریافت نکردند. همان زمان دو پسر جوان را دیدند که از پشت‌بام در حال فرار بودند. اهالی یکی از آنها به نام سهراب را دستگیر و تحویل پلیس دادند.

مأموران پس از ورود به خانه با جسد زن سالخورده مواجه شدند که دست‌وپاهایش بسته و صورتش پوشانده شده بود. بررسی‌ها نیز از سرقت طلاهای او حکایت داشت. در ادامه تحقیقات، مشخص شد مرجان، نوه مقتول، و نامزدش بابک در طراحی سرقت نقش داشتند و بابک نیز به قتل اعتراف کرد.

در نهایت برای بابک به اتهام مباشرت در قتل و سرقت مقرون به آزار، سهراب به اتهام معاونت در قتل و سرقت و مرجان به اتهام معاونت در سرقت کیفرخواست صادر شد و پرونده برای محاکمه به شعبه دهم دادگاه کیفری یک استان تهران رفت.

پس از پایان اظهارات متهمان، قضات وارد شور شدند تا رأی را صادر کنند و سیرمراحل قضایی پرونده همچنان ادامه دارد.

گفت‌وگو با متهمان

از آشنایی‌ات با مرجان بگو. چطور با هم آشنا شدید و ماجرای سرقت طلاها از کجا شروع شد؟
بابک: من در غرب تهران ساندویچی داشتم و مرجان هم مشتری آنجا بود. با هم آشنا شدیم و تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم. حتی به خواستگاری‌اش رفتم. مرجان می‌گفت دایی‌هایش حق مادرش را خورده‌اند و مادربزرگش طلاهای زیادی دارد و پیشنهاد می‌کرد برویم طلاهایش را سرقت کنیم. من ابتدا قبول نکردم، اما قرار بود آخر شهریور عقد کنیم و دستم خالی بود. دوباره موضوع سرقت طلاهای مادربزرگش را مطرح کرد و این بار قبول کردم.

کلید خانه را چطور به دست آوردی؟
بابک: مرجان حدود دو، سه هفته قبل از سرقت کلید را به من داد و آدرس خانه را هم روی یک کاغذ نوشت و به من داد. شب قبل از سرقت هم آمد و گفت فردا خانه مادربزرگم خالی است و برو. من فریب این دختر را خوردم و صبح زود همراه دوستم به مقابل خانه مادربزرگش رفتیم.

وقتی وارد خانه شدید چه اتفاقی افتاد؟
بابک: با کلید یدک در را باز کردیم و وارد حیاط شدیم. جلوی در یک پرده زده بودند. بعد از رد شدن از پرده، مادربزرگ مرجان را در حیاط دیدیم که شروع به داد و فریاد کرد. عقب‌عقب رفت و روی زمین افتاد. من جلوی دهانش را گرفتم تا همسایه‌ها را خبر نکند.

چرا سهراب وارد ماجرا شد؟
بابک: مادربزرگ ماسکم را کشید و پاره کرد. چند لحظه سهراب جلوی دهان او را گرفت و من ماسکم را عوض کردم.

دنبال چه چیزی در خانه بودید؟
بابک: مرجان گفته بود کلید گاوصندوق زیر علمک گاز است. من رفتم دنبال کلید، اما هرچه گشتم پیدایش نکردم. طلایی هم در خانه نبود. بعد پایین آمدم و با کمک سهراب زن سالخورده را داخل خانه بردیم.

چطور از خانه فرار کردید؟
بابک: همسایه‌ها شک کرده بودند و در می‌زدند. مجبور شدیم از پشت‌بام فرار کنیم، اما آنها متوجه شدند و تعقیبمان کردند. من توانستم فرار کنم، ولی سهراب گرفتار شد.

بعد از فرار کجا رفتی؟
بابک: به مقابل خانه دوستم رفتم و به مرجان زنگ زدم. اما او شروع کرد به جیغ زدن و گفت: «مادربزرگم را کشتی و ما را بدبخت کردی.»

گفت‌وگو با سهراب

بابک می‌گوید تو در سرقت با او همراه بودی. ماجرا را قبول داری؟
سهراب: نه، من اتهامم را قبول ندارم. بابک سه روز قبل از سرقت موضوع را برایم تعریف کرد، اما نگفت قرار است از مادربزرگ نامزدش سرقت کنیم. گفت در این خانه سه کیلو طلا وجود دارد و سهم هر کدام یک کیلو می‌شود.

روز حادثه چه اتفاقی افتاد؟
سهراب: ابتدا بابک وارد خانه شد. چند لحظه بعد صدای افتادن چیزی را از داخل خانه شنیدم و وارد شدم. دیدم بابک روی زن سالخورده افتاده و جلوی دهانش را گرفته است.

چه اتفاقی برای آن زن افتاد؟
سهراب: بابک آن‌قدر جلوی دهانش را گرفت تا دیگر دست‌وپا نزد. فقط یک گردنبند همراه آن زن بود که بابک آن را به من داد تا داخل جیبم بگذارم.

گفت‌وگو با مرجان

اتهامت درباره طراحی نقشه سرقت و در اختیار گذاشتن کلید خانه مادربزرگت را قبول داری؟
مرجان: نه، قبول ندارم. بابک نقشه سرقت را کشید و چند بار از من خواست با او همکاری کنم، اما قبول نکردم. آخرین بار به او گفتم تا آخر ماه صبر کند تا به او پول بدهم.

اما گفته شده تو کلید خانه مادربزرگت را برداشتی.
مرجان: نه، قبول ندارم. یک شب که خاله‌ام را به مغازه بابک برده بودم، او خودش کلید را از کیف خاله‌ام برداشت و از آن کپی گرفت.

اما شاگرد مغازه گفته تو کلید را برداشتی.

مرجان: این حرف را قبول ندارم. حتی بابک یک بار از من خواست به خاطر کارم در بیمارستان برایش اتر ببرم که قبول نکردم.

آدرس خانه مادربزرگت را چطور در اختیار بابک گذاشتی؟
مرجان: من آدرس را به او ندادم. یک بار که با اسنپ رفته بود، خودش آدرس را برداشته بود.

روز حادثه چه زمانی از ماجرا باخبر شدی؟
مرجان: حوالی ظهر به من زنگ زد و گفت: «مادربزرگت مرد، جوانی‌ام رفت و بدبخت شدم.»

انتهای پیام/