در میان همه نامهای مدرسه شجره طیبه، ماکان نصیری با قبری خالی به عمیقترین روایت این فاجعه بدل شد: روایت نبود.
خبرگزاری تسنیم ـ فاطمه نیازی| در جنوب، آنجا که هوا طعم نمک دارد و باد، قصههای دور را از روی آب میآورد، صبحهای میناب با رفتوآمد کودکان به مدرسه معنا میگیرد و با بازگشتشان به خانه کامل میشود؛ در میان این ریتم آشنا، دبستانی بود بهنام شجره طیبه؛ نامی که خود وعده رشد میداد، وعده ریشهگرفتن در خاک و طیبه، یعنی پاکی و رشد. این نام قرار بود سالها بعد در کارنامهها و خاطرهها تکرار شود، نه در گزارشهای سوگ.
صبح نهم اسفند 1404، همهچیز بهشکل عادی آغاز شد. کلاسها تشکیل شد، معلمها حضور گرفتند، و کودکان در پایههای مختلف ابتدایی، میان هفت تا 12 سال، پشت نیمکتها نشستند؛ اینها سنهایی است که در آن مفهوم خطر هنوز انتزاعی است؛ جنگ اگر هم شنیده شده باشد، دور است. درون کلاس، جهان کوچکتر و مهربانتر است: صدای خواندن درس، خشخش مداد روی کاغذ، و گاهی خندهای که از میان درس عبور میکند. هیچ نشانهای در این تصویر نبود که خبر از شکاف در زمان بدهد.
در آن روز ضربه اول از بیرون آمد؛ صدایی که نه شبیه رعد بود و نه شبیه انفجارهای دور، بلکه چیزی نزدیک، سنگین و برنده. شیشهها شکست، دیوارها لرزید، و نظم کلاسها در هم ریخت. در چنین لحظهای آنچه رخ میدهد، مجموعهای از واکنشهای غریزی و آموختهشده است: معلمها دانشآموزان را از کلاسها خارج میکنند، به سمتی هدایت میکنند که امنتر به نظر میرسد.
146 روایت سوگ
حرکت آغاز شد. صفهایی نامنظم، دستهایی که بههم گره میخورد، کودکانی که برخی میگریستند و برخی فقط دنبال صدای معلمشان میرفتند. فاصله کوتاه بود، اما همان فاصله به مرز تبدیل شد. دومین ضربه دقیقتر و مرگبارتر، همان نقطهای را هدف گرفت که اکنون به محل تجمع تبدیل شده بود.
سقف فرو ریخت؛ با وزنی ناگهانی و قاطع. ستونها شکستند، دیوارها خم شدند و فضایی که قرار بود پناه باشد، به تلهای بسته بدل شد. در چند ثانیه دهها کودک زیر آوار ماندند. اینجا دیگر زمان بهشکل عادی حرکت نمیکند؛ برای بیرون دقیقهها میگذرند، اما برای زیر آوار، هر نفس، کشیده و سنگین میشود.
این جزئیات، در کنار هم، تصویری میسازند از حادثهای که در چند دقیقه رخ داد، اما اثرش در زمان کش آمد. صدای نفسها، تاریکی، گردوغبار و فاصلهای که میان امید و خاموشی شکل میگیرد؛ اینها چیزهایی است که در عددها نمیآیند، اما در روایتها باقی میمانند.
ترکیب قربانیان نشان میدهد که بخش اصلی شهدا را دانشآموزان مقطع ابتدایی تشکیل میدهند و بر اساس اعلام دبیر ستاد حقوق بشر قوه قضایی 120 دانشآموز با ترکیب 73 پسر و 47 دختر.
در کنار کودکان نیز 26 معلم، هفت نفر از والدین دانشآموزان، یک راننده سرویس مدرسه و یک تکنسین داروخانه درمانگاه مجاور به شهادت رسیدهاند.
میان انتظار و پذیرش
ابعاد خانوادگی حادثه، یکی از سنگینترین لایههای آن است. افرادی مانند عباس حیدرییار، از اقوام شهدای میناب، به تمرکز بالای تلفات در میان اعضای یک طایفه اشاره کرده و خانوادههایی که بیش از یک فرزند خود را در همان روز از دست دادهاند.
پس از انفجار، آنچه رخ داد، بهصورت مشترک توصیف شدهاست: هجوم مردم به محل، تلاش برای کنار زدن آوار، و انتقال مجروحان. فرآیند شناسایی پیکرها نیز خود به مرحلهای طولانی و دشوار تبدیل شد. شدت تخریب، شرایط اجساد، و گاه فقدان نشانههای ظاهری، کار را پیچیده کرد.
بخشی از پیکرها بهسرعت شناسایی شدند، اما برای برخی دیگر نیاز به بررسیهای تطبیقها و آزمایشها وجود داشت. برای خانوادهها، این دوره، دوره تعلیق بود؛ میان امید و قطعیت، میان انتظار و پذیرش. هر خبر، هر تماس، هر نشانه، وزن داشت.
پس از یافتن پیکرها در مراسمهای تشییع و سوگواری خیابانها پر شد از جمعیتی که آمده بودند تا بدرقه کنند و همزمان شاهدی باشند بر آنچه رخ دادهاست. در این صحنهها، آنچه دیده میشود، فقط آیین نیست؛ نوعی ثبت جمعی است، ثبت حادثه در حافظه شهر.
در ادامه، تصمیمهایی برای ساخت مدارس بهیاد شهدا و نامگذاریها نیز مطرح شد؛ تلاشی برای آنکه نامها در جغرافیا بمانند، حتی اگر صداها خاموش شده باشند. اما فاصله میان ساختن و جبران، فاصلهای است که با هیچ سازهای بهطور کامل پر نمیشود. جنوب برای مدتی طولانی، در وضعیت سوگ جمعی باقی ماند؛ سوگی که نه یک روزه است و نه با یک مراسم پایان مییابد.
ماکان؛ داستان نبود مطلق
در جنوب همیشه چیزی از موج روی خاک میماند؛ ردّی از آمدن و رفتن. در میناب، صبح نهم اسفند 1404 موجی آمد که دیگر بازنگشت. آنچه رخ داد، انفجار، تخریب، و آوار بود. اعداد آمدند. پیکرها بیرون کشیده شد، نامها یکییکی به آنها پیوند خورد. اما در دل همین روایت، یک گسست باقی ماند؛ نامی که به هیچ پیکری وصل نشد، نشانهای که به هیچ شناسایی ختم نشد: ماکان نصیری.
او، در میان همه آنچه یافت شد، بهعنوان نیافتن باقی ماند. درحالیکه دیگران، با پیکرهایشان به خانه بازگشتند و سوگ، قابلتمرکز شد، ماکان به شکلی دیگر در روایت ماند؛ بهصورت غیاب مطلق. اگر دیگران، روایت از دست رفتن هستند، او روایت نیافتن است. این تمایز در عمق، تفاوتی اساسی ایجاد میکند. از دست رفتن، پایانی دارد؛ نیافتن، پایانی ندارد.
ماکان هفتساله بود؛ در آغاز راهی که تازه با حروف الفبا شروع میشود. کلاس اول، یعنی نقطهای که کودک، جهان را تازه به زبان تبدیل میکند؛ جایی که «الف» را مینویسد و هنوز میان خانه و مدرسه مرز روشنی ندارد، چون هر دو برایش امناند. ماکان هم یکی از همان کودکانی بود که صبح، با همان ریتم ساده جنوب، از خانه بیرون آمد، بهسمت مدرسهای که نامش وعده رشد میداد: شجره طیبه.
آنچه بر مدرسه گذشت، ضربه، و آوار بود و آن انتقال کوتاه به جایی که امنتر تصور میشد. اما آنچه بر ماکان گذشت کامل نمیشود، چون نقطه پایانش، نقطهای نیست که بتوان آن را ثبت کرد. او در همان لحظه فروریختن سقف، از دایره یافتن خارج شد.
در جنوب، دریا همیشه استعارهای برای فقدان هم بودهاست. دریا چیزهایی را میبرد که دیگر بازنمیگرداند؛ یا اگر بازگرداند، تغییرش دادهاست. در مدرسه میناب موجی از جنس دیگر آمد؛ نه آب، که انفجار اما کارکردی شبیه به همان دریا داشت: گرفتن، و بازنگرداندن. ماکان در این میان، شبیه چیزی است که دریا برده و دیگر پس ندادهاست.
وقتی نام هست، اما پیکر نیست
در روزهایی که پس از حادثه گذشت، جستوجو برای ماکان، از یک عملیات به یک وضعیت تبدیل شد. در آغاز، همهچیز در چارچوب امداد معنا داشت: آوار باید کنار زده شود، هر فضا باید بررسی شود، هر نشانه باید دیده شود.
اما با گذشت زمان، وقتی آوار تقریباً کامل برداشته شد و نامها یکییکی به پیکرها پیوند خورد، جستوجو برای ماکان وارد مرحلهای شد که حالتی میان امید و انکار بود و میان دانستن و ندانستن.
روند جستوجو برای او، در مقایسه با دیگران طولانیتر شد. این طولانیشدن بهخاطر این بود که هر بار که نشانهای پیدا نمیشد، جستوجو باید دوباره از جایی دیگر آغاز میشد. در چنین شرایطی، پایان مشخصی وجود ندارد؛ هر روز میتواند آخرین روز جستوجو باشد، یا آغاز دور تازهای از آن.
برای خانواده این وضعیت شکل خاصی از زیستن را تحمیل میکند. وقتی پیکری نیست، فقدان شکل ملموس پیدا نمیکند. سوگ معمولاً با دیدن، لمسکردن، و وداعکردن آغاز میشود؛ اما وقتی این مراحل حذف شود، سوگ بیمقدمه وارد زندگی میشود و بدون مرز باقی میماند. در چنین وضعیتی حتی زبان نیز دچار اختلال میشود؛ واژهها برای توصیف چیزی که نیست، کافی نیستند.
آنچه ثبت شد، نه شناسایی بلکه مفقودالاثر بود. این واژه یکی از سنگینترین وضعیتهای انسانی را حمل میکند: نبودِ قطعیت. وقتی پیکری وجود دارد، حتی اگر آسیبدیده باشد، سوگ مسیر خود را پیدا میکند؛ مراسم، وداع، و سپس بهتدریج، پذیرش. اما وقتی پیکری نیست، سوگ بینقطه میماند. آغاز دارد، اما پایان مشخص ندارد.
کفشی که ماند، کودکی که نماند
از ماکان، فقط چند نشانه بیرون آمد: یک پولیور آبی مچالهشده و یک لنگه کفش ورزشی کرمرنگ. اینها نه بهعنوان بقایای یک پیکر بلکه بهعنوان نشانههای یک حضور باقی ماندند. در بسیاری از فرهنگها شیء، جایگزین انسان نمیشود، اما میتواند حامل خاطره باشد. برای خانواده ماکان، این نشانهها تنها چیزی بود که از آن روز قابللمس باقی مانده بود.
این اشیا در چنین شرایطی هر بار که دیده میشوند، نهفقط یادآور کودک، بلکه یادآور آن لحظهای هستند که او از دست رفت. این اشیا، بهنوعی، جایگزین پیکر میشوند؛ نه بهطور کامل، اما بهاندازهای که بتوانند رابطهای میان گذشته و حال برقرار کنند.
از آن روز به بعد در میناب، در خانهای که دیگر صدای او را نمیشنود مفهوم انتظار شکل دیگری پیدا کرد. انتظار برای خبری که هر روز کمتر محتمل میشد، اما هرگز بهطور کامل از بین نمیرفت.
این همان جایی است که سوگ به تعلیق تبدیل میشود؛ نه امید کامل وجود دارد، نه قطعیت کامل. در چنین وضعیتی زمان کش میآید، مثل جزرومدی که نه بهطور کامل فروکش میکند و نه بهطور کامل بازمیگردد.
در نهایت، خانواده ناگزیر شد کاری کند که در معنا بسیار سنگین است: ساختن یک قبر خالی. قبری که نه پیکری در آن است، نه وزنی که خاک را معنا کند؛ فقط نامی که روی سنگ نوشته میشود و نشانههایی که به آن تکیه میدهند.
کودک بیقبر
در فرهنگ سوگ، قبر محل تمرکز خاطره است؛ جایی که انسان میتواند با فقدان، رابطهای ملموس برقرار کند. اما وقتی قبر خالی است این رابطه انتزاعیتر میشود؛ گویی گفتوگو با غیاب بهجای گفتوگو با حضور شکل میگیرد.
در میناب، در آن خانهای که جای ماکان خالی شد، زمان به دو بخش تقسیم شد: پیش از آن روز، و پس از آن روز. این تقسیم در بسیاری از خانوادههای داغدیده وجود دارد، اما در اینجا بهدلیل نبود پیکر مرز میان این دو زمان مبهمتر است. گویی آن لحظه هنوز ادامه دارد؛ گویی انفجار، در حافظه متوقف نشدهاست.
در بسیاری از فرهنگها قبر، محل گفتوگو با فقدان است؛ جایی که انسان میتواند غم را متمرکز کند، آن را در یک نقطه نگه دارد. اما وقتی قبر خالی است، این تمرکز با نوعی خلأ همراه میشود. خانواده بهجای مواجهه با آنچه باقی مانده، با آنچه هرگز پیدا نشد روبهرو میشود. این نوعی از سوگ است که در آن غیاب شکل فعالتری دارد.
این نمادشدن ماکان به این معنا نیست که درد او بیش از دیگران است؛ بلکه به این معناست که بخشی از فاجعه از طریق او قابلفهمتر میشود. زیرا در ماکان سه لایه فقدان همزمان دیده میشود: فقدان زندگی، فقدان پیکر، و فقدان نقطه پایان برای سوگ.
در مطالعات سوگ، از حالتی سخن گفته میشود که در آن فقدان نامشخص است؛ یعنی فرد، همزمان، هم از دست رفته است و هم بهطور کامل ازدسترفته تلقی نمیشود، زیرا نشانهای قطعی وجود ندارد. این وضعیت فرایند سوگ را پیچیدهتر میکند.
غیابی که روایت شد
ماکان پس از موشکها یک مورد است؛ یک پرونده که با عنوان مفقودالاثر بسته شده. اما در متن زندگی در دل میناب، در امتداد همان خیابانهایی که به مدرسه میرسند، او به چیزی فراتر از یک مورد تبدیل شدهاست؛ به گرهای که روایت را نگه میدارد.
وقتی به کل حادثه نگاه میکنیم به آن صبح، به ضربهها، به آوار هر لایه، معنایی دارد. لایه اول همان انفجار است؛ رویدادی که در چند دقیقه رخ داد و ساختمان را فرو ریخت.
لایه دوم آمار است؛ تلاشی برای اندازهگرفتن فاجعه. لایه سوم، خانوادهها هستند؛ جایی که عدد به نام تبدیل میشود. اما لایهای دیگر هم هست که کمتر دیده میشود: لایه غیابِ بینشانه. ماکان، در این لایه قرار میگیرد.
در میناب، در روزهایی که تشییعها برگزار میشد، تابوتها یکییکی از خیابانها عبور کردند. هر تابوت نامی را حمل میکرد، و هر نام خانوادهای را به نقطهای از قطعیت میرساند.
اما در میان این حرکت یک جای خالی وجود داشت؛ جای کسی که تابوتی برایش نبود. این جای خالی در ابتدا دیده نمیشود، چون چشم به آنچه هست، عادت دارد. اما با گذشت زمان، همان نبود، خود را نشان میدهد.
بینشانه چون موج بیبازگشت
در لحن جنوب، دریا همیشه با خود چیزی میبرد که دیگر بازنمیگردد. این بردن، بخشی از ماهیت دریاست؛ همانطور که بخشیدن، بخش دیگر آن است. حادثه مدرسه شجره طیبه، اگرچه از جنس دریا نبود، اما در روایت، به همان استعاره نزدیک میشود.
موجی آمده، کوبیده، و عقب رفته، و آنچه را برده، پس ندادهاست. ماکان، در این تصویر، شبیه همان چیزی است که دریا برده و دیگر پس نداده؛ نه نشانی، نه اثری، فقط جای خالی.
زمین نیز، حاضر است. زمینی که پیش از آن محل بازی و دویدن بود، در لحظهای دیگر، به صحنه آوار تبدیل شد. برای بسیاری، این آوار، پیکر را در خود نگه داشت و سپس آن را بازگرداند. اما برای ماکان، این نگهداشتن، به بازنگرداندن انجامید. گویی زمین، در آن لحظه، چیزی را در خود گرفت که دیگر به سطح بازنگشت.
در میناب، در آن هوایی که هنوز بوی دریا دارد، نامها همچنان خوانده میشوند. برخی با پاسخ، برخی با اشک، و برخی با سکوت. نام ماکان، در این میان، با سکوتی همراه است که خود نوعی پاسخ است؛ پاسخی که نه به زبان که به نبود داده میشود.
این پاسخ نه تمام میشود و نه رها؛ بلکه باقی میماند، مثل موجی که هر بار به ساحل برمیگردد، با همان معنا، با همان فقدان، و با همان نامی که هنوز، بینشانه، در دل آن ثبت شدهاست: ماکان نصیری.
انتهای پیام/ 644/.
فرمانده انتظامی لرستان از انهدام 12 باند قاچاق مواد مخدر و کشف بیش از 9 تن انواع مواد مخدر خبر داد.
متهمان پرونده میدان مادر خرمآباد آزاد نشدهاند و رسیدگی قضایی ادامه دارد.
انبار مرکزی بیمارستان شهدای عشایر دچار آتشسوزی شد.
مسئول کمیته اعزام لرستان از نهایی شدن برنامهریزیها برای اعزام زائران به آیین وداع رهبر شهید انقلاب خبر داد.
Δ
آفرین بر شما ....